آرزوی دیرین

کوچه های سرد وتاریک!

باران به شدت خود افزوده، در جستجوی او هستم.

کوچه های خیس و گل آلود را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارم.

آهسته آهسته به پیش میروم.

انگار صدایی مرا به سوی خود فرا میخواند،

خدا یا مرا یاری کن تا گمشده خود را بیابم.

قطرات باران از سر و رویم جاری است.

احساس دلتنگی امانم را بریده.

هر چه به پیش میروم کوچه ها تاریک و تاریکتر میشوند.

از اعماق وجودم کسی فریاد میزند که برو!

در حالیکه راه میروم از دور دستها روشنایی چراغی را میبینم.

خوشحال میشوم و گامهایم را بلندتر برمیدارم.

اندکی جلوتر میروم.متوجه میشوم که خودش است.

آری.گمشده من است.

خوشحال به سویش میدوم.میخواهم او را در آغوش بگیرم.

هر لحظه که به او نزدیکتر میشوم، بوی عطرش را بیشتر حس میکنم.

خدای من!

باورم نمیشود.یعنی من ، منی که هیچ موقع نگاهم به او نیفتاد،

حالا میتوانم او را ببینم؟آیا واقعاً بیدارم؟

آری.به آرزویم رسیدم.

آرزویی که که سالهاست در انتظارش بوده ام!