اعتراف میکنم که تنها تو را دارم….

مگر نمیگویند تو همه جا هستی…همیشه همراه مایی…نزدیک تر از خود ما به مایی…

پس چرا گاهی انقدر احساس تنهایی میکنم؟!انگار یک کره زمین خالی است و من تنهای تنها وسط مساحتی به این بزرگی…

اگر تو هستی…اگر باورت دارم…اگر به تو ایمان دارم…

پس چرا انقدر احساس تنهایی میکنم…

پس چرا گاهی انقدر دلم برایت تنگ میشود…

این بخاطر دوری تو از من است یا من از تو؟!!

خودم هم خوب میدانم مشکل از من است….

من از تو دور میشوم…

من با تو قهر میکنم…

من لج بازترین بنده دنیا ام نه؟!!

خدایا! دلم میخواهد برای یکبار هم که شده قیافه حق به جانب به خودم نگیرم و اعتراف کنم که من از تو دور شده ام…خیلی دور…انقدر در شلوغی دنیا گم شده ام که به سختی پیدایت میکنم…

اعتراف میکنم که لیاقت این همه نعمت و بخشایندگی تورا ندارم…

اعتراف میکنم مملو از گناهم…

اعتراف میکنم بدم…بدترین آدم روی زمین…

اعتراف میکنم فراموشت کردم…

در همه لحظه های تنهایی ام…همه لحظه هایی که دلم میخواست یک تکیه گاه داشته باشم تا سر روی شونه هایش بگذارم و گریه کنم تنها یک حس به من دلداری میداد آن هم وجود تو بود….

اعتراف میکنم تو همه تنهایی هایم را پر میکردی…

اعتراف میکنم تو تنها کسی بودی که بدترین بدی هایم و بزرگ ترین گناهانم را دیدی و به رویم نیاوردی… با روی خوش از من گذشتی و باز هم به من فرصت دادی…

و اعتراف میکنم من چه ساده این لطف و مهربانی ات را از یاد بردم و همچنان در هیاهوی آشوفته بازار دنیا غرق شدم….

در لحظه ای که دیگر امیدی به برگشت نداشتم و داشتم در تنهایی خود غرق میشدم و نفس های آخرم را میکشیدم تنها دستهای تو بود که مرا از منجلاب گناه بیرون کشید…

خدایا! بال و پرم شکسته است….خسته ام خسته تر از همیشه….

یادم می آید همیشه این تو بودی که التیام بخش دردهایم بودی و تو بودی که دست نوازش بر سرم کشیدی و تنها نام تو بود که به من انگیزه زنده بودن و نفس کشیدن را میداد…

تو تنها کسی هستی که وقتی از درد تنهایی گریه میکنم نمیپرسی چرا؟!! تو دلیل و برهان نمیخواهی و فقط میگویی گریه کن….

اگر تو را نداشتم تا الان هزاران بار خودکشی کرده بودم….

خدایا!خیلی پشیمانم…خیلی….میدانی چرا؟!! چون من یک چتر در دستانم دارم….

 

وقتی باران عشق الهی میبارد این چتر اجازه نمیدهد باران الهی بر روی من ببارد و جان و روحم را از گناهان پاک کند و همه سیاهی ها را بشورد….

این چتری که در دستان من است وابستگی های من است….مال دنیا…ثروت…مقام…و دنیا….

اینها همه مانع میشوند تا غسل پاکی کنم….

اما امید دارم که تو همچنان میباری…. باران لطف و رحمتت همچنان میبارد و این منم که از این باران زیبا بی نصیب میمانم…..

خدایا کی میشود چتری که در دست دارم را از من بگیری…!!!دنیایم را ازم بگیر…

دنیا و جانم را میدهم در عوض یک ثانیه پاکی میخواهم….

یک ثانیه هم که شده فقط یک ثانیه بهترین بنده تو باشم…

به نظرت معامله خوبی است؟ باید از تمامی وابستگی ها و تعلقاتم بگذرم تا فقط یک ثانیه با تو باشم!

بیا خدا….چترم را بگیر….من میخواهم زیر باران خیس شوم…من میخوام پاک شوم…

ببار باران….ببار شاید تو خاموشم کنی….