اگر دو خدا داشتیم و هر یک سرزمینی جدا را اداره می کردند، چه اشکالی داشت؟




آرى این فرض درباره دو پادشاه فرضى صادق است، لکن در مورد خداوند فرض نادرستى است چرا؟ براى این که ما خدایى را مى‏پرستیم که در وجود و کمالات وجودى مثل علم و قدرت و اراده و حیات و امثال آن نامحدود و مطلق باشد و حیطه وجودى‏اش جایى براى غیر و شریک باقى نگذاشته باشد، ما به چنین موجودى واجب‏الوجود مى‏گوییم و خالق هستى. اما در صورت تحقق دو خداوند که هر کدام سرزمینى را اداره مى‏نمایند مسلماً وجود هر یک از آن‏ها تا مرز حکومت دیگرى بیشتر ادامه نمى‏یابد و وجود هر کدام مانع وجود دیگرى است. از این رو هر دو محدود مى‏شوند چرا؟ براى این که آن ساحتى را که خداى «الف» داراست خداى «ب» فاقد است و آن حکومتى را که خداى «ب» دارا است خداى «الف» واجد نیست. و لذا: اولاً، هر کدام مرکب مى‏شوند از یک دارایى (حکومتى را که بر آن حکم مى‏رانند) و از یک نادارى (حکومت رقیب) و هر آن چه که مرکب است محتاج اجزاء خود است. چون اجزاء همیشه مقدم است بر کل مجموعه و شى‏ء مرکب و محتاج نمى‏تواند خداى واجب باشد. ثانیاً، موجود محدود در وجود نمى‏تواند کامل و مطلق باشد و موجود ناقص خود محتاج موجود کامل‏تر از خویش است، از این رو نمى‏تواند خدا باشد.
خلاصه این که خداى بزرگ هم واحد است و هم احد، واحد است به معناى این که هیچ شریکى ندارد و حیطه و شدت وجودى‏اش جایى براى غیر و شریک نگذاشته است. احد است به معناى این که مرکب از اجزاء نیست و هیچ گونه ترکیبى در ذات اقدس الهى راه ندارد. از جمله ترکیب از دارایى و نادارى که بدترین نحو ترکیب است. و لذا خداوند صرف دارایى و وجدان است و هیچ گونه ضعف و نقص و نادارى در ذات اقدسش راه ندارد.