بازم شعر خودمه!

شعر خودمه!

کاش می شد ناله ها کم می شدند
شاپرکها شاه عالم می شدند
یا که این آدم نماها لحظه ای
آرزو دارم که آدم می شدند…

 

بازم شعر خودمه!

گلایه دارم از همه از آسمون ,ستاره ها
پیاده های خسته و تمسخر سواره ها
از این زمونه ی غریب ,از این هوای دم زده
از اون که سرنوشتمو روی زمین رقم زده
اون که ستاره رو گذاست میون ابرای سیاه
سهم چشای عاشقش ,شب و غروب و یه نگاه
از اون که از خاک زمین ,یه عالم آدم آفرید
از نفسش به اون دمید, تا آدمک نفس کشید
آدمو انداخت تو زمین ,دنیارو زیرو رو کنه
بهش یه سقف آبی داد ,زندگی رو شروع کنه
زندگی خاکستری شد ,اما خدا هیچی نگفت
بودنمون سرسری شد ,اما خدا هیچی نگفت
دنیارو کردن یه قفس آدمکها جانی شدن
تو دستای سرد غرور اسیر و زندانی شدن…..
بازم ادامه داره ولی دیگه دستم خسته شد!!!