به نام پدر ابراهیم حاتمی کیا


فیلم تازه ابراهیم حاتمی‌کیا، تنها کارگردان خسته نشده از سوژه‌‌های جنگی در شرایطی روی پرده آمد که اکران تابستانی سینمای ایران، سرشار از فیلم‌هایی است که به نیت سوژه، تلاش بسیاری کرده‌اند.

حاتمی‌کیا این بار هم به سراغ سوژه‌ای جالب از نگاه اجتماعی در سینمای جنگ رفته و نکته ظریفی را مورد توجه قرار داده است. عصر جدیدی از فرزندان ایرانی که نه تنها جنگ را درنمی‌یابند، بلکه به دلایلی، ژست مخالفت با آن را بیشتر می‌پسندند تا تفکر یا بررسی دوباره را.

داستان، محوری امروزی دارد و از یک اردوی دانشجویی آغاز می‌شود که گروهی از دانشجویان رشته باستان‌شناسی در تپه‌های مناطق حفاظت شده جنوب کشور به دنبال عتیقه و زیرخاکی هستند.

شخصیت دختر که همه حوادث با او شکل می‌گیرد، با ارتباطی عاطفی با یکی از هم‌کلاسی‌هایش، بیانگر بر هم خوردن معادله‌های ارتباطی در عصر جدید است و به این بهانه، نفر چهارمی را وارد یک خانواده می‌کند.

در مقابل، پدر، عضوی که داستان را ادامه می‌دهد، بی‌توجه به گذشته و عقاید و به ضرورت زمان و مکان امروزی با موتور سیکلت به قلب بیابان زده تا خبرینه کشف شده خودش را به تنهایی ثبت کند.

در مقابل او، همسرش که محور آینده داستان بوده و حامی ثابت فیلم‌های حاتمی‌کیا است، در جدالی برای اثبات حق نسل دردکشیده‌‌های جنگ به مقابله با یکی از غنیمت‌برده‌‌ها رفته و حتی با برادر خود هم به درگیری می‌رسد.

یکی از شاخص‌های مهمی که یکسان بودن ساختار فیلم‌های حاتمی‌کیا را در ذهن مخاطب کمرنگ می‌کند، بررسی رویدادهای واقعی زندگی مردم در روند داستان است.

او بی‌واسطه و آشکار به سراغ دسته‌ای می‌رود که تنها از جنگ، غنیمت‌های آن و از معنویت، حرف زدنش را یاد گرفته‌اند.

تنوع تصویری این فیلم وابسته به وسواس قدیمی حاتمی‌کیا، فضای جالبی را برای تماشاگر ترسیم می‌کند و باید از دکوپاژ جالب توجه او به نیکی یاد کرد که دو سوی درون و برون جامعه را بی‌واسطه به نمایش می‌گذارد.

اوج فیلم زمانی است که زن در جدال با برادر خود و برای احقاق حق شوهری که نمی‌داند، کجای ایران مشغول به حفاری و اکتشاف است، با مدیری ریاکار که فساد مالی آشکار دارد، ولی به خاطر ظاهر فریبنده‌اش کسی باور نمی‌کند، درگیر می‌شود.

فضای داخل اتاق مدیر مؤسسه خیریه، که نمادی از زندگی و خلوت مدیران ظاهرساز است و عناصر جالبی دارد؛ میز کار پر از شیرینی و میوه و تنقلات، شکم برآمده مدیر مؤسسه، حرف از خدمت برای مردم و جلسه کذایی مدیر که اجازه نمی‌داد کسی با او صحبت عادی کند، همه در مقابل عبارت‌های؛ مال مؤسسه خیریه خوردن ندارد، ما صبح تا شب، جون می‌کنیم که کار خیر کنیم، ما دنبال خدمت به خلق خدا هستیم، چیده شده بود تا تماشاگر متوجه فضایی شود که چرا پدر را مجبور به فرار از شهر کرده است.

در مقابل، وقتی قرار است پدر را بشناسیم، ظاهری تند، زبانی چرب، حوصله‌ای فراوان و شجاعتی وافر را می‌بینیم که حاضر نیست به همسر و دخترش، واقعیت نوع گرفتن حق خود را بیان کند.

پرویز پرستویی به واقع، هنرنمایی دوباره در این فیلم داشته و بارها در سکانس‌های مختلف، ثابت کرد که هنوز همچون موم در قالب فیلمنامه جای می‌گیرد.

سکانس ثبت معدن به نام خودش در اداره ثبت معادن جنوب، یک روی سکه نقش پدر است که از وجود مادی او حکایت می‌کند.

پدر در تلاش برای فرار از چنگ مدیر مؤسسه خیریه به خاطر احقاق حق خود از سه معدن بزرگ فیروزه و ثبت آنها به نام خودش است، ولی پیشکار و راننده مؤسسه خیریه در به در دنبال او هستند تا او را با شکایتی در دست و مأموری همراه دستگیر کنند.

داستان جنگ مادی و مبارزه با معنویات، زمانی رنگ می‌بازد که پای دختر در همان تپه کذایی روی مین می‌رود و او را با ساق پایی درهم شکسته و خورد شده، راهی بیمارستان می کند.

از این لحظه به بعد، نامزد حبیبه، وارد معرکه می‌شود تا دختر را نجات دهد. وارد شدن پدر به بیمارستان اهواز، اندکی از گذشته اوست؛ جایی که وی بی‌توجه به ماشین مقابل در بیمارستان با موتور به آن می‌زند و بعد بی‌خیال، به درون بیمارستان می‌رود.

مرد عصبی از وانت بیرون می‌پرد و وقتی می‌خواهد با او دست به یقه شود، همه گذشته‌اش به وضعیت حال پدر فیلم گره می‌خورد. دوست قدیمی دوران جنگ، زمانی که می‌فهمد او برای رسیدن به وضعیت دختری که پایش روی مین رفته به این بیمارستان آمده، ناگهان محو می‌شود.

حاتمی‌کیا در بدو ورود پدر حبیبه به بیمارستان، بخش سوم از بیان حرف‌های روزمره را تعریف می‌کند که دختر و پدر روی تخت بیمارستان به هم می‌رسند.

دختر از پدر خواهش می‌کند که پایش قطع نشود، ولی پدر که می‌داند راه نجاتی نیست، تنها به او دلخوشی می‌دهد.

در این میان، زن محور فیلم و مادر حبیبه که متوجه موضوع می‌شود، راهی بیمارستان اهواز شده تا همچنان ستون داستان باشد.

بحث حاشیه‌ای دختر و پدر روی تخت بیمارستان، بیشتر شبیه مانیفست‌های ضدجنگی است که در فضای دانشجویی و دانشگاهی مطرح است و تلاش پدر برای توضیح واقعیت، هیچ تأثیری در تفکر افسانه‌ساز دختر از دفاع و تلاش او ندارد.

بازگشت پدر به جمع دانشجویان و استاد جالب است، چون پدر متوجه می‌شود، پای دخترش روی مینی رفته که به دست دوست خودش که جلوی بیمارستان دیده بود، پاکسازی شده بود!

از این جا پدر وضعیت بحرانی پیدا می‌کند که این بحران با ملاقات دوباره او با حبیبه و به هم خوردن حال دختر به وضعیت بغرنجی می‌رسد، اما باز هم ستاره فیلم‌های حاتمی‌کیا و زن تسلی‌دهنده مشکلات و گرفتاری‌های فیلم‌های او وارد می‌شود. راحله که شباهت زیادی به فاطمه آژانس شیشه‌ای دارد، باز هم برای زنده نگاه داشتن روح پدر در داستان، وارد بیمارستان شده تا به مانند فاطمه در آژانس، مرد به بن بست رسیده را انگیزه معنوی بدهد.

ورود مادر پس از بحث‌های طولانی پدر با پزشک زن بیمارستان است؛ جراحی که آشکار و روراست تبعیض را بیان می‌کند و از گفتن حقایق باکی ندارد. پزشک زن برای بریدن پای حبیبه اجازه می‌خواهد و وقتی با تفکر و تعمق پدر رو‌به‌رو می‌شود، گوشه‌ای از زندگی سخت مردم حاشیه جنگ را بیان می‌کند.

در جایی که او می‌گوید: هجده ساله جنگ تموم شده و هنوز هر روز مجروح روی مین رفته میارن اینجا و ما درمان می‌کنیم، بیمارستان عقب افتاده و بدون امکانات نیست، تا یکی از مرکز حمایت می‌شود، بیمارستان قدیمی است و باید رسوندش تهران!

پزشک زن به صراحت از تلفات متعدد مین‌هایی سخن می‌گوید که عراق آنها را به میراث خود در کنار خبرینه‌‌های این آب و خاک بر جای گذاشت و رفت، تا حالا تلفات روزانه‌ای از مردم عادی بگیرد.
این بیان صریح پزشک زن نمی‌تواند پدر را قانع کند و با حضور راحله، تصمیم به آوردن حبیبه به تهران می‌گیرند.

اما مهم‌ترین واقعه فیلم، زمانی شکل می‌گیرد که پدر از دوست محلی و مسئول پاکسازی مناطق آلوده به مین می‌خواهد به محل حادثه برود. ورود پدر به تپه باستانی، بازگشت او به گذشته است؛ گذشته‌ای که همه چیز در مقاومت در مقابل تجاوز دشمن و معنویت تعریف شده بود.

اما حالا!
تپه شاهد؛ همان تپه‌ای است که پدر، روزگاری برای دفاع از وطن روی آن بوده و وقتی عراق به آن حمله می‌کند، مجبور به مین‌گذاری روی آن شد. امروز دخترش روی همان مینی می‌رود که پدر کاشته و تا از دست دادن پایش، زمان زیادی ندارد.

گریه و استغاثه پدر به درگاه خدا روی تپه شاهد، شباهت زیادی به گریه سعید در کرخه تا راین دارد، با این تفاوت که سعید به درگاه خدا شکایت می‌برد، ولی این بار پدر به عذر گناهی آمده بود، میان خودش و خدا؛ عذری که بر شکستن عهدی میان خودش با او بود!

گریه‌‌های پدر و التماس او برای گرفتن دو پای خودش به جای یک پای دخترش، از تلخ بودن حقیقتی حکایت دارد که پدر آن را لمس کرده است.

اما این بازگشت پدر به اصل خود روی تپه شاهد و شب عمل پای حبیبه در حالی بود که رئیس مؤسسه خیریه، در به در دنبال اوست تا جایی که در انتقال هوایی حبیبه به تهران در فرودگاه به انتظار وی هستند.

روی دوم سکه شخصیت پدر، زمانی نمایان می‌شود که برای بودن با حبیبه به دل آتش می‌زند. راحله التماس می‌کند که نیاید، چون پلیس او را دستگیر می‌کند، اما مرد پافشاری می‌کند و سرانجام، زن پیروز می‌شود و پدر باز می‌گردد، ولی شوقی که در چشم‌های زن می‌دود، از زنده شدن دوباره پدر و گذشته وی حکایت می‌کند.

پدر دستگیر می‌شود و با مأمور، راهی زندان کلانتری می‌شود تا شبی سخت را در میان زندانیان بگذراند. شبی که او دستگیر شد و به چشم خود دید که هواپیمای حامل همسر و دخترش، بازگشت و مسافران پزشکی خود را پیاده کرد؛ شبی سخت که حتی دوستی‌های دوران جنگ هم به کمک او و دوستش نیامد تا همه چیز به صاف شدن و پاک شدن این خانواده بینجامد.

پدر از معدن گذشت تا پاک شود و وعده بین خود و خدایش را فراموش نکند، دختر از پای خود گذشت تا مرز میان واقعیت و تصور را درک کند و مادر آن‌قدر مقاومت کرد تا برای همیشه پاک بماند.

پای حبیبه قطع شد، قلب راحله مشکلات شوهر را تاب نیاورده و سکته کرد و نامزد حبیبه، عرضه خود را به پدر زن مخالفش نشان داد و پدر، راهی شبی طولانی تا صبح!

آن شب تا صبح، پدر عهد شکن به یاد آورد که روزگاری که پس از جنگ به خیال زندگی، همه چیز را رها کرد تا به دنبال کار خودش بیاید، بذری را کاشت که امروز خود به دست طبیعت، آن را درو می‌کند.

ضرب محکم و آخر فیلم پرقدرت نواخته شد. زمانی که پدر راضی به رضای خدا شد و معدن را به صاحب ریا و تزویر داده و بر مصایب و گرفتاری‌هایش صبر پیشه کرد تا بتواند برای جبران گذشته راهی پیدا کند. زن باز هم در نقش مؤثر خود، شوهر را به رفتن ترغیب کرد تا پدر به مناطقی بازگردد که روزگاری در جنگ و به اجبار مین کاری کرده بود و حالا باید با گذشت زمان جنگ آن را پاکسازی می‌کرد.

حاتمی‌کیا به خوبی، اشاره‌ای مستقیم به ناهنجاری‌ها و مشکلات پس از جنگ دارد که جامعه ما به خاطر عهدشکنی پدران خود دچار آن شد.

مین‌هایی که می‌توانست خنثی شود، اما با عهدشکنی باقی ماند تا حالا هر کدام زیر پای گروهی منفجر شده و تلفات بگیرد.

او در این فیلم به خوبی اشاره کرد که تأثیر جنگ تنها به روح آن و اثر تجاوزگری دشمن پایان نمی‌یابد و مرثیه جنگ، واقعیت‌هایی است که باید آن را باور کنیم تا برای دیگران قابل لمس باشد.

جدایی نسل جدید و نسل گذشته در عقیده دفاع در برابر تجاوز و بحث‌های ایده‌آل‌گرایانه در نفی رشادت و ایثار در دفاع مقدس، محصول عهدشکنی کسانی است که پس از جنگ، از ماجراهای آن غافل شدند و بدن بیمار این خاک را که هم خبرینه دارد و هم مین، به روزگار و حادثه سپردند.

البته نباید فراموش کرد که حاتمی‌کیا، باز هم در این فیلم، گروه ریاکارهای متنفذ را به خوبی نشان داد تا بین ریاکاران از «کرخه تا راین» و «آژانس شیشه‌ای» تفاوتی نباشد و جسته، گریخته کارگردان به وجود با قدرت و ثروت رسیده آنها اشاره کند.

بیماری که در کنار جنگ پدید آمد و با رفتن جنگ باقی ماند و امروز، نسل جنگ و فرزندان آنها را به کام خود کشیده و با بهانه‌‌های گوناگون، توانسته است بر سریر قدرت و ثروت سوار باشد.

شاید این ایراد به برخی شباهت‌های این فیلم با دیگر اثرهای سینمایی حاتمی‌کیا وارد باشد، اما آنچه بیشتر از ساختار یکسان ارزش دارد، نگاه بیدار به روزگاری است که از پس عهدشکنی خودمان پدید آمده و بس!