بیزاری…

بیزارم …! از نشستن روی صندلی که روحی را سرمیکشد از خوابیدن های بدون خواب! و خواب دیدن ها در بیداری از دویدن در پس ثانیه ها و بی جواب گذاشتن خودم ! و خسته خسته از انتظار های بی مورد مرور هر روزه ی زندگی گشتن بدنبال تفاوت های یکنواخت شب را میپرستم چون تکراری نمی شود چون در سایه میتوانم آرام شوم صدای جیر جیرک ها را دوست دارم و صدای باد! صدایی که در شب ، خودش را پیدا میکند و چون تصویری در آینه پیدا نیست روز ها خطرناکند! گاهی خودم را بین دیگر تصویر ها گم میکنم و گاهی به اجبار چشم هایم را می بندم برای ندیدن تصویرم! ای آدم! به راستی چه گذشت بر تو؟ که اینگونه پست شدی! اینگوونه در پس خیانت هایت میخندی و از پس نقابت می گریی . . . !”.