تقدیم به آنکه با تمام وجود حس بودنش در وجود آدمی است

برای امروز و فردا
عهد می بندم
نهایت شادی را به تو هدیه کنم.

عهد می بندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد ،
بلکه در حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم.

عهد می بندم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم
بلکه تغییراتی را که خود میپذیری
بپذیرم.
و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم ،
چون می دانم
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.

بیرون ، طوفانهاست و ناشناخته ها ،
ما ، اما ، در کنار هم ، در امنیت
گرم آرمیده ایم.

من و تو
نه فرصت ها می توانند عشق مرا تغییر دهند ،
و نه گذشت زمان می تواند آسیبی به آن برساند .

زمین با تمام هنرهایش ، شعر و موسیقی و ثروتش
چگونه تواند پهلو زند با عشقی که می یابیم ،
و از آن خود می سازیم.

بگذار تا همیشه
حقیرترین غمها
یا ناچیزترین شادیهای خود را به هم بگوئیم…
این اعتماد ها
این همدلی با شکوه
هر دو حق و وظیفه عشق اند.

در دنیا هیچ چیز شگفت انگیز از احساس سهیم کردن
دیگران نیست ،
و هیچ شادیی نمی تواند با گرمای حاصل از عشق ورزیدن
برابری کند.

عشق چیره نمی شود ،
عشق می پرورد
عشق توان دارد
که در یک لحظه آن کند
که رنج به سختی می تواند در یک عمر فراهم آورد .

از این که در کنارم هستی ، بسیار شادمانم.

بودنت یاریم می کند که در یابم ،
جهان تا کجا زیباست.

تقدیم به آنکه با تمام وجود حس بودنش در وجود آدمی رخنه می کند