تلویزیون فرانسه و شکاف طبقاتی در تهران؛ از وبلاگستان

یک دانشجوی ساکن فرانسه، در وبلاگ خود، به نمایش فیلم مستندی از فاصله طبقاتی در ایران از تلویزیون فرانسه اشاره و از کم‌توجهی رسانه‌های ایران، به این موضوع گله کرده است.

شادی ضابط در وبلاگ وبلاگوار نوشته است: دیشب تلویزیون فرانسه، مستندی راجع به ایران نشان داد که محور آن، برنامه انرژی هسته‌ای بود. از زمان شاه تا به کنون، بخشی از برنامه از وضع زندگی اقتصادی در ایران حرف می‌زد؛ این که چقدر شمال و جنوب تهران با هم فرق دارند.
از شمال تهران، مغازه تزیینات داخلی منازل را نشان داد که از ظاهر مغازه و صاحبش، تجمل و زینت و یورو می‌بارید. یک مشتری را نیز نشان داد که آمده بود سی هزار یورو، هزینه خانه‌اش کند. فوراً سه تا صفر جلوی سی هزار گذاشتم: سی میلیون تومن. خانم مغازه‌دار با موبایل آخرین مدلش (به قول گوینده فرانسوی) قراری می‌گذارد و سوار ماشین برق‌ انداخته‌اش می‌شود و می‌رود گلف بازی کند.
مستند با تصویر دختر ده ساله‌ای دنبال می‌شود که در خیابان پیراشکی می‌فروشد. اشک در چشمانم حلقه زد.

دیدن کودکان «نازبداشت» (به قول گیلانی‌ها) اینجا این چیزها را از یادت می‌برد. دخترک روزی یک یورو درآمد دارد و مدرسه را رها کرده ‌است. با او به خانه‌اش می‌روند. خانه‌ در جنوب تهران است و در محله‌ای که فروشندگان مواد مخدر، اجازه فیلمبرداری نمی‌دهند. انتظار داشتم پدر خانواده دزد و معتاد باشد، اما نه. پدر، شیمیایی شده جنگ است. دیگر نمی‌تواند کار کند. یخچال خانه‌شان را نشان داد که حالا به کمد تبدیل شده است. گفت که روزی یک وعده غذا می‌خورند و نگران آینده بچه‌هایش است، چرا که وضعشان از یک‌سال پیش، هیچ تغییری نکرده است و دخترک را نشان می‌داد که با گوشه روسری‌اش بازی و نگران به پدر نگاه می‌کرد… وقتی به خودم آمدم که داشتم زار زار گریه می‌کردم.

تلویزیون فرانسه هیچ‌وقت صحنه‌های غمگین و گریه‌دار را طول نمی‌دهد. فضای رسانه‌های اینجا شاد است، اما چنان تأثیرگذار برنامه می‌سازد که همان چند ثانیه برای دگرگون کردنت کافی‌ است و این بار چه خوب فاصله وحشتناک طبقاتی را به تصویر کشیده بود.
با خودم گفتم رسانه‌های خودمان کجایند؟ مگر نه این که رسانه‌ها «سگ‌های نگهبان» ارزش‌ها و حقوق و قوانین یک جامعه‌اند؟ چرا تلویزیون خودمان چنین تلنگری به روح مردم نمی‌زند؟ یادم افتاد که زمان جنگ که دبستانی بودم، کیهان ستونی داشت به نام «زهرا و فرانک». زهرا دختر خانواده فقیری بود که بمباران را با همه مشکلات تحمل می‌کرد و فرانک دختر خانواده‌ای مرفه که صحنه بمباران تلویزیون را با اَه اَه عوض می‌کرد. نخستین بار بود که ذهن کودک من با این تفاوت‌ها آشنا می‌شد.

کاش رسانه‌های ما به ویژه تلویزیون سراغ دردهایی بروند که دارند جامعه را سوراخ سوراخ می‌کنند. کاش به جای این که بدبختی‌های کشورمان را در تلویزیون خارجی ببینیم، از تلویزیون خودمان ببینیم که سراغ مسئولان رفته‌اند و پاسخ می‌خواهند. قرار بود رسانه‌ها «مدیا» باشند؛ واسطه‌ای باشند بین دولت و ملت.