تولد من

به من نگاه کن.

به من نگاه کن که من همراه ابرها بغض هزار ساله ام را شکسته ام.

دستان بی توانم را به دیوار گلی کشیده ام.

سر انگشتانم را به پرستو نشان داده ام.

آن زمانی که قدم در جاده بی انتها گذاشتم،

ساعت همچنان در حال نواختن بود.

آن زمان که چشم های خسته ام میل دیدن نداشتند.

دستهایم بر جسم خسته ام آویزان بودند.

پرستو را دیدم.پاهایم از حرکت ایستادند.

پرستو مرده بود از فرط خستگی.

جاده ها تمام شدند.

اما فصل ها رفتند و گذشتند.

هر روز لباس رنگینی بر تن کردند.

اما من با حجاب تیره ام هنوز در خزان مانده ام.

اکنون به من نگاه کن.آرام و صبور با عشق.

آری به من نگاه کن.این روز تولد من است.

این چهره غمگین را شاد کن.