خاطره عجیب ابراهیم حاتمی کیا از جنگ با منافقین

 

همشهری در خاطره ای از ابراهیم حاتمی کیا نوشت:

داشت درست می آمد به طرف من. پایینِ جایی که من بودم یک جاده بود. چشم گرداندم دیدم یک پل خیلی کوچک هم آنجا هست که برای آبراهها و این حرفها گذاشته اند. شروع کردم به دویدن.

درست از لحظه ا ی که ناگهان تصمیم گرفتم و شروع کردم به دویدن و حس کردم که الان است از بالای سرم خمپاره بریزد، لحظه لحظه تمام طول زندگی ام آمد جلوی چشمم؛ کودکی، مادرم، همسرم، لحظات تأثیرگذار در زندگی شخصی ام. لحظه به لحظه. حتی آینده را هم دیدم. اینکه نشسته اند بالای قبرم و دارند گریه می کنند

ابتدای جنگ، درست روزهایی که اهواز داشت در محاصره قرار می گرفت و عراق تا نزدیک رود کرخه آمده بود، ما را اعزام کردند به اهواز. آن روزها شهر اهواز تصویر خیلی عجیب و غریبی داشت. تصویرِ یک شهر مرده. درست عین فیلم های وسترن که اصلاً هیچ کس توی شهر نیست، یا اگر هست به صورت گذراست.

یا تک و توک ماشین هایی که به سرعت می گذرند. در آن شرایط ما تفنگ نداشتیم. باید با اسلحه های بسیار بسیار سبک وارد جنگ می شدیم. وضعیت طوری بود که داشتن یک اسلحه از این اسلحه های قدیمی که باید تکتک فشنگش را عوض کنی، برای گروه خیلی جدی به نظر می آمد.

من شاهد این شرایط در اول جنگ بودم. همین طور شاهد آخرین عملیات در جنگ ایران که می شد عملیات مرصاد. این دو دوره عجیب شبیه هم بود. در مرصاد، منافقین دفعتاً حمله می کردند و این طوری بود که فرصتی برای تجهیز و آماده سازی نبود. مردم ایران و حتی بچه های خود جنگ حداقلِ روحیه را داشتند. و عملاً حضور در جنگ، شبیه اول جنگ شده بود. یادم هست توی مرصاد نفربر زرهی که باید نیروها را جابجا کند، ژیان بود. پشت این ژیانهای مهاری که وانت هستند، پر از نیروهای تفنگ به دست بود؛ اکثراً هم از این تفنگهای M۱ که از توی مساجد – که آنجا این سلاح ها چیزهایی تقریباً تشریفاتی شده بود- آورده بودند دوباره برای جنگ. شرایط خیلی عجیبی بود.

من به عنوان فیلمبردار برای عملیات مرصاد رفته بودم. از طریق کرمانشاه که وارد شدیم، سر و وضعمان همان سر و وضع معمولی بود؛ لباسهای خاکی و همان شکلی که بچه های بسیجی آن فضا داشتند. به شهر که وارد شدیم، دیدم شهر به طرز عجیب و غریبی تفاوت دارد و اصلاً همان حسی را که در اوایل جنگ در اهواز دیده بودم اینجا هم تقریباً توی فضای شهر حس می شد. رفت و آمدها یک جور خاصی بود: همه یک جور مشکوکی به هم نگاه می کردند. همان اوایل به ما گفتند: «لطفاً بروید ریش هایتان را بزنید و لباس هایتان را هم عوض کنید.» یعنی باید لباسهای خاکیای را که تنمان بود عوض می کردیم. خب ما مقاومت کردیم. فکر می کردیم برای چه باید اینجا ریشمان را بزنیم یا لباس هایمان را عوض کنیم! گفتند: «شهر آلوده است.» و معنایش این است که الان منافقین داخل شهر شده اند و تیپ هایشان را شبیه ماها کرده اند. و الان اینطوری قاطی ماها هستند.

از آن لحظه ای که این حرف را شنیدم یک مرتبه احساس کردم که یک طور دیگر دارم به شهر نگاه می کنم. انگار پرده ای از جلوی صورتم افتاد. باز مقاومت می کردم تا اینکه بالاخره عزیزی که همراه ما بود، ما را وارد یک مدرسه کرد. دیدم عده ای ردیف، گوشه دیوار ایستاده اند. تعدادشان خیلی زیاد بود. اصلاً انگار آینه بودند. تیپ ها دقیقاً مثل ما؛ لباسها، لباس های خاکی و موها درست شبیه مال ما. همه شان جزو منافقین بودند. از آن لحظه به بعد دیدم دیگر نمی توانم به هرکسی اعتماد کنم. چیزی که توی جنگ به آدم آرامش می دهد این است که وقتی عزیزی از کنارت رد می شود، بدون اینکه بدانی اسمش چیست و یا از کدام ناحیه ایران آمده، میدانی که سر یک چیزِ مشترک با او متفق القول هستی؛ همه به سمت یک جهت حمله می کنیم. آن وقت دیگر حتی نیازی به حرف زدن زیاد نیست؛ اشاره ها هم معنا پیدا می کند. حالا به یکباره می دیدم شهر عوض شده. آن روز، روز خیلی بدی بود.

عملیات مرصاد بود. رفتم تا منطقه ای که منافقین عقب نشینی کرده بودند. تا سرپ لذهاب. زمین را پر از مین کرده بودند. حتی رد شدن از توی شهر هم خیلی سخت بود. رفتم بالای تپه ای مشرف به شهر. دوربین را درآوردم تا فیلمبرداری بکنم که چشمم خورد به یک هواپیما. از آن هواپیماهای تک موتوره بدون سرنشین. داشت با صدای یکنواخت ضعیفی بالای همان منطقه می چرخید. شروع کردم ازش فیلم گرفتن. سعی کردم بنشینم تا برای فیلمبرداری مسلط شوم. یک مدت که فیلم گرفتم، خسته شدم. دیدم اینکه چیز خاصی ندارد؛ یک هواپیمای خیلی ساده است با بالهای خیلی پهن که مدام دارد می چرخد.

بعد یک آن دیدم جهتش یک طور خاصی شد. داشت درست می آمد به طرف من. پایینِ جایی که من بودم یک جاده بود. چشم گرداندم دیدم یک پل خیلی کوچک هم آنجا هست که برای آبراهها و این حرفها گذاشته اند. شروع کردم به دویدن. درست از لحظها ی که ناگهان تصمیم گرفتم و شروع کردم به دویدن و حس کردم که الان است از بالای سرم خمپاره بریزد، لحظه لحظه تمام طول زندگی ام آمد جلوی چشمم؛ کودکی، مادرم، همسرم، لحظات تأثیرگذار در زندگی شخصی ام. لحظه به لحظه. حتی آینده را هم دیدم. اینکه نشسته اند بالای قبرم و دارند گریه می کنند. کل این اتفاقها فقط در حدود ۱۵ تا ۲۰ ثانیه طول کشید. داشتم می دویدم سمت پل که دیدم به پل نمی رسم. یک آن نشستم و دوربینم را گرفتم بغلم و مچاله شدم توی خودم. یک خمپاره خورد پشت من و غبارش من را گرفت.

خمپاره بعدی خورد جلوی من و بعد هواپیما رفت جلوتر. درست افتاده بودم در فاصله خمپاره ها. هواپیما ول کرد و رفت. هواپیما که رفت یک مرتبه احساس کردم پیر شده ام. حس کردم در این چند لحظه، دنیایی بر من گذشته. نفس نفس می زدم و فکر می کردم چرا گذشته ام را دانه دانه دیده ام. بعد فکر کردم با وجودی که ممکن بود بمیرم و دیگر بچه هایم را نبینم و دیگر نباشم، هیچ حس پشیمانی و شرمندگی در من وجود ندارد. سبک، از جایم بلند شدم.

بعد از جنگ که جریان عادی زندگی شکل گرفت و سالها گذشت، پیش آمد تصادف عجیب و غریبی اتفاق بیفتد یا شرایطی پیش بیاید که ممکن بود هر لحظه مرگ را در پی داشته باشد. یک آن که برمی گشتم به خودم، فکر می کردم خدا را شکر که توی این لحظه ها، این اتفاق ها نیفتاده. ولی توی دوران جنگ اینطور نبود. آنجا وضعیتی بود که آدم می دید بازنده نیست. می دید اگر بخواهد جانش را هم از دست بدهد باختنی در کار نیست.

برای تهیه فیلم از عملیات مرصاد که رفته بودیم، چندین بار من را به عنوان منافق گرفتند و گذاشتند گوشه دیوار؛ در حدّ اعدام. ماشین ما رزمی نبود. یک مرتبه ماشین را نگه می داشتند و به روی ما اسحله می کشیدند. یکی دو بار اصلاً قبل از اینکه حرف بزنیم، ما را پیاده کردند. گلنگدنها را کشیدند که ما را به رگبار ببندند و ما هی داد زدیم که به خدا از گروه «روایت فتح» هستیم. بعد از آن مجبور شدیم در و دیوار ماشینمان را پر کنیم از اسامی «گروه روایت فتح» و «گروه تلویزیونی روایت فتح» که لااقل از دور ما را نزنند!