دل من

دل من
.
.
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست..؟

شب آرامی بود . میروم در ایوان تا

بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست،گل لبخندی چید

هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد،آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد

تکیه بر پشتی زد

شعر زیبایی خواند و مرا برد

به آرامش زیبای یقین

با خود میگفتم:

زندگی راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی آب تنی کردن در این رود است

دست ما در کف این رود به دنبال چه میگردد ؟!!!!!

هیچ!!!!!!!!!!

زندگی وزن نگاهی است که در خاطره ها میماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت

زندگی ،درک همین اکنون است

زندگی، شوق رسیدن به همان

فردایی است،که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با امید است