دیده ی خلقت همه حیران اوست

دیده ی خلقت همه حیران اوست
کاروان عقل سرگردان اوست

در حریم عزت حی ودود
آفتاب و ماه و هستی در سجود

یک تجلی عقل را مجنون کند
وای اگر از پرده سر بیرون کند

گه تجلی آتشم بر جان زند
جان من فریاد ده فرمان زند

آری آری می توان موسی شدن
با شفای روح خود عیسی شدن

روح میگوید اگر چه خاکی ام
من زمینی نیستم افلاکی ام