ساعت از شب گذشت

ساعت از شب گــذشت، اما من

فکر کوهی کــــــه بین او تا من

تیشه ای از قـــــــــلم به دستانم

رنگ عهدی کــــه بین او با من

بسته شد، “مــــا” شدیم آنجا و

او نمـــــاند و شکست اینجا من

من شکستم، چه خوب! حقم بود

تا نمــــانم به زور ، بی جا ،من

کوه بیچاره خُب گناهش چیست؟!!

بشکنم تا ، غـــــــــرور او را من

……………..

ما نده ام در سکوت نیمه شب و

انتخابی بـــــــزرگ: او یا من

ضربانم چـــــــه کند می گذرد…

لعنتی خواب رفــــت ، اما من…