مادرم، صدای ناله اش پیچیده همچون پیله در جانم

مادرم ….
غمگین تر از عالم
صدای ناله اش پیچیده همچون پیله در جانم
ز اشک و خون او گلگون
کنار تربت پاک پدر….
دانم !
دلش داغ و شده آتش
شده سوده
ولی نه تیره همچون خاک وهمچون خرمنی دوده
به او گفتم
بیا مادر بکن یک خنده ی غمگین
تقاست را بگیر از این
از این عالم که هر روزش شود روشن
ولی هرشب دگر باره شود تیره
که چون شب آیدت مادر به جبر تیرگی شب
شود آن چهره زیبای تو گریان
بگفتا مادرم کودک
تو خوش گفتی و گل گفتی
ولی بی تجربه بی غم
بدون فکر وبی اندیشه با من اینچنین گفتی
بیا و یکدمی دیروز من بین
گل پژمرده ای از خنده های آن زمان چین
زمانی که گلی بودم
کنار بلبلی بودم
چه خوش می گفت و خوش می خواند و زیبا بود
دلش پاک وبی آلایش و توفنده وغرٌان چو دریا بود
بلورم را برای او بنا کردم
جهانم را به پای او فنا کردم
که او هم آن بلورش را برای من بنا می کرد
جهانش را به پای من فنا می کرد
ولی…….ای وای بد شد
ناگهان آن روز کوتاه من و او بی غروب وبی خبر شب شد
بلورش بر زمین افتاد وبی من شد
شکست وپشت من از داغ او خم شد
بدان ای نوجوان گر روز کوتاهی به آن صبح دلاویز و هوای پاک و آواز قناریها بیاید….
آخرش یکدم شود تیره
بیاید بار دیگر شب.