مداحان نمی دانند!

پنجمین شب دهه‏‏ی فاطمیه دوم بود؛ که حقیر را برای مداحی به یکی از هیئات دعوت کرده بودند – وای به حال هیئتی که مداحش من باشم! -. چون شبهای قبل از آن جلسه هم هیئت برقرار بود، بیشتر متونی را که برای فاطمیه تا آن روز آماده کرده بودم، در شب‏های قبل خوانده بودم. وقتی اشعار را برای جلسه طبقه‏بندی کردم، دیدم  برای بخش «شور ِ» سینه زنی، شعر ندارم. تماس گرفتم با یکی از دوستان مجمع الذاکرین قم.
_ سلام آقا مرتضی!
_ علیکم السلام آقای «…»!
_ می‏گم حاجی امشب لنگِ شعرم. داری برسونی؟!
_ چی می‏خوای؟
_ شور باشه. سبکش هم جدید باشه و سازگار با مبانی. سبک اشعار خودت دیگه!
_ دارم. تو کجایی الآن؟
_ تو حجره‏ام.
_ ببین! برو تو حجره‏ی من، کنار کتابام یه سررسیده. وسط سرسرسید یه جاش رو با چسب از بقیه‏ی صفحات جدا کردم. نوشته اشعار فاطمیه. همون صفحه‏ی اول دومشه که یه شعرش  با  «کرب ‏و بلا ای کاش من مسافرت بودم» شروع میشه. همونو تا آخر بنویس. وقتی شعر رو نوشتی زنگ بزن سبکش رو بهت بگم.
شعر را از سررسید پیدا کردم و با مرتضی تماس گرفتم. سبکش را به من گفت. سبک روانی بود که باید با گام بالا خوانده می‏شد. سبک را به خاطر سپردم و به سمت هیئت حرکت کردم.

بعد از روضه و تک و واحد، جلسه را به سمت شور سوق دادم و برای مقدمه‏ی شور، -‏طبق رسم اغلب مداحان‏- این شعر آئینی معروف را خواندم:
_… بر مشامم می‏رسد هر لحظه بوی کربلا/ بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا/ تشنه‏ی آب فراتم ای اجل مهلت بده/ تا بگیرم در بغل، قبر شهید کربلا…
من ساکت می‏شوم و صدای میاندار، توجه همه را جلب می‏کند. همه به مرکز دایره‏ی تشکیل شده خیره می‏شوند. در میان نور ضعیف و سبز رنگ فضای هیئت، دست سید بالا می‏آید و با وجود کسالت داد می‏زند: زهرا! رفتنت خانه خرابم می‏کند/ زهرا! ماندنت چون شمع آبم می‏کند… و چند بار ذکر را تکرار می‏کند. بچه‏ها ذکر را سریع یاد می‏گیرند و تکرار می‏کنند، با اشاره‏ی دستِ سید، همه شروع به سینه زدن می‏کنند. بعد از چند دقیقه ضرب سینه زدن‏ها از سنگین، کم‏کم به سمت شور می‏رود… چیزی که اصلا مورد علاقه‏ی من نیست!
کم کم، شعر «دو دمه‏»ی‏ سید، جایش را به ذکر «مادر مادر» می‏دهد. بچه‏ها انگار مست سینه زدن شده‏اند! با حرکات دست، از جنون، نهی‏شان می‏کنم!‏ میاندار _ به اشتباه_، برای این‏که رویش به عکس حرم باشد، پشت به من سینه می‏زند و من، کنترل جلسه را از دست داده‏ام. ذکر «مادر، مادر» به «حسین، حسین» تبدیل می‏شود و شور این اسم، جلسه را به هم می‏ریزد. دوست ندارم میکروفون باز وسط بیاید، ذکر جمعیتِ جدای از مداح، معنویت خاصی به جلسه می‏دهد، اما مجبورم برای کنترل نظم جلسه، شور بخوانم.  باز شروع می‏کنم، با شعری که از مرتضی گرفتم:
_ کرب و بلا ای کاش من، مسافرت بودم/ فاطمیه کاش می‏شد، که زائرت بودم/ من موج فراتم که همه‏ش در تب و تابم/ از کرب و بلا نگید برام خیلی خرابم/ دل تنگ حسینه/ بین الحرمینه…
با شنیدن نام کربلا، گریه چاشنی سینه زنی می‏شود و صدای من، کم کم در ذکر «حسین حسین» بچه‏ها فرو می‏رود… 
یک ماه بعد:



یک شب، از منزل یکی از اساتید که برمی‏گشتم، یک تاکسی گرفتم. وقتی سوار شدم، از خستگی سرم را روی درب ماشین تکیه دادم و چشمانم را روی هم گذاشتم. راننده رادیو گذاشته بود. هنوز روی صندلی آرام نشده بودم، که احساس کردم موسیقی‏ای که از رادیو در حال پخش شدن است، خیلی آشِناست. کمی که دقت کردم، از جا پریدم! دقیقاً همان سبکی بود که در فاطمیه خوانده بودم… همان سبک مرتضی! فقط با این تفاوت که ترانه‏اش خیلی ملایم‏تر بود! وای بر من! چطور نفهمیده بودم؟! مرتضی هم اهل تقوا بود. از او بعید بود که ترانه را گوش کرده باشد و از روی آن شعر گفته باشد… بعداً فهمیدم کار مرتضی هم نبوده است. او شعر را از استادش، او هم از کسی و همینطور…! آخرش هم نفهمیدیم مقصر که بود!
حالا:



از آن روز به بعد، هر وقت می‏شنوم یکی از مداحان، سبک ترانه خوانده است، می‏گویم:«شاید نمی‏دونسته! شاید اونم  از یه «مرتضی» گرفته!!!»
پی‏نوشت: با نوشتن این پست، می‏خواستم ثابت کنم مداح هستم!