معلق و خسته و شکسته و بی امید!

احساس خستۀ مرا دریاب
استخوانهای شکستۀ امید، زخمِ گسستگی آرزوها را به جای گذاشته اند
صبر من به اتمام رسید
و دیگر هیچ دلخوشی امید بخشی برایم نمانده
چلچله ها سرود مرگ مرا از بر می خوانند
و تو هنوز در ابتدای راه به دنبال نت های گم شدۀ موسیقیِ زندگی می چرخی
زخم مرا دریاب
التیام زخم مرا چه کسی به دوش خواهد کشید
بی تعلق ها در ناکجا آبادِ این هستی
چه زمانی فرا می رسد
دل خوشی مادرم را دریاب
من در کجای دلخوشی مادرم زندگی می کنم
او می ماند و عشق می ورزد
اما
لیاقت من چقدر است؟