معلم عزیز منتظر باش تا بابام برام دفتری بخرد

معلم عصبی دفتر سارا رو روی میز کوبید و داد زد: سارا … دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت . پا شد و تا جلوی میز معلم آمد . راست و کشیده و سر به پائید جلوی معلم و میز معلم ایستاد و با صدای لرزان گفت : بله خانوم معلم ؟ معلم که از شدت عصبانیت گونه هایش سرخ و از شقیقه هاش برق می زد ، تو چشم های سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگویم مشقهایت را تمیز بنویس و دفترت را سیاه و پاره نکن ؟ هـــا!!!!!!!!! ؟! فردا مادرت را به مدرسه بیاور ….. می خواهم در مورد بچه بی انضباطش با او صحبت کنم! … دخترک چونه ی لرزانش رو جمع کرد…و با زحمت بغضش را قورت داد و آرام گفت: خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه که شد حقوق می گیره و حتما مامان را به دکتر می برد . دفعه قبل گفته اگر پیش من هم بیاورید باید بستری بشود آن اگر بابام حقوق گرفت باید مامانم را بستری کنیم تا دیگر از گلویش خون نیاید… اگر بابام حقوق گرفت برای خواهرم کوچکم شیر خشک می خریم که شب تا صبح گریه نکند …. اونوقت… اونوقت بابام قول داده اگر پولی از حقوقش ماند برای من هم یه دفتر میخرد تا که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و از دفتر های پاک شده برادرم استفاده نمی کنم و توش مشق هایم را می نویسم .. اونوقت قول می دهم مشق هایم را منظم و مرتب بنویسم … با شنیدن گفته لرزان سارا معلم آرام و گرفت و صندلیش رو به سمت تخته چرخاند و گفت : سارا ؟؟؟ سارا برو سر جای خود بشین … سرش پائین انداخت و از شدت ناراحتی کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد و بر همه آنچه خود نیز میدانست و یا نمیدانس گریه کرد . . .