میخاییل لِرمانتاف / برگرفته از وبلاگ نقش آفتاب

نه!
دیگر چنان پُرشور
دوستت نمی‌دارم
چراکه تابشِ زیبایی‌ات
برای من نیست
در تو
رنج‌های گذشته‌ام را
دوست می‌دارم
و جوانیِ ازدست‌رفته‌ام را

٢
هرچند گه‌گاه
نگاه
مبهوت می‌دارم به چشمانت

آرام و نهفته
مدام با خود سخن ساز می‌کنم

اما نه با تو
که با قلبِ خود می‌گشایم
رازناکیِ سینه را

٣
در سیمایت!
سیمای دیگری را می‌جویم

در لب‌هایت!
لب‌هایی که دیری‌ست خاموشند

و در چشمانت!
آتشِ مرده‌ی چشمانی دیگر را

میخاییل لِرمانتاف / برگرفته از وبلاگ نقش آفتاب