نظرتان درباره شهرت چیست؟

نظرتان درباره شهرت چیست؟

دنیای شهرت و هنر, دنیای عجیبی است. بسیاری از هنرمندان, زمانی که وارد دنیای هنر میشوند, روی خواسته ها و عقایدشان قلم می کشند و تابع خواست دیگران میشوند. خودشان را فراموش می کنند و به ساز دیگران میرقصند. اگر شهرت, به معنای اسیر شدن در دست دیگران باشد, من اینرا هرگز نمی پسندم, ولی شهرت درست و متعادل که شخصیت و اصالت هنرمند را حفظ کند, دوست دارم.
چه در گذشته و چه حال, هیچگاه برخلاف آن چیزی که باید, رفتار نکرده ام. به همین علت, کوشیده ام از دنیای جنجالی هنر به دور باشم. این سوال را خیلی ها از من پرسیده اند که چرا فعالیت خودرا محدود کرده ای و فقط در همان خط مستقیمی که انتخاب کرده ای, راه می روی؟ این همه به دلیل آن است که میخواهم خودم باشم.

اشعار جدیدی که برای اجرا انتخاب میکنید, بیشتر حال و هوایی عرفانی دارند. ممکن است در این باره توضیح دهید و بگویید آیا اساسا در موسیقی, شاخه ای با عنوان موسیقی عرفانی داریم؟

عرفان یعنی شناخت. شناخت خود و شناخت خود و شناخت هستی که حضرت رسول اکرم (ص), آن فخر آدمیان و آخرین پیغمبران فرمود: «من عرف نفسه فقد عرف ربه», آن کس که خود را شناخت به حقیقت پروردگار خود را شناخت. آنطور که گفته اند, عرفان راه رسیدن به این معرفت است معرفت به اینکه من کیستم, از کجا آمده ام, آمدم بهر چه بود و … آنچه در کلام شعرا و بزرگان این مرز و بوم, در سخن مردانی چون حافظ وعطار و مولانا و سایر عرفا به کرات آمده, تذکر این معنی و یادآوری این هشدار است که علت پیدایش بشر بر کره ی خاک و مقصود از خلقت انسان, زندگی کردن چون اکثر موجودات نیست. شان اشرف مخلوقات بسیار بیشتر از آن است که به زندگی مادی و گذران ایام بپردازد. او میتواند با زدودن زنگار غفلت و خود بینی و خویشتن پرستی از آیینه دل, تا اوج تعالی انسانی و یافتن حقیقت خود سفر کند و آنچرا که آنها تحت عنوان دوری از دیار با تمثیل جدایی از نیستان و «بشنو از نی چون حکایت میکند» از آن یاد میکنند, به عینه ببیند و دریابد. حافظ میگوید:
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
و خود بلافاصله ناله سر میدهد که:
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم
این تخته بند تن و حصار بدن و قفس تعلقات دنیوی و مادی و دلبستگی ها و و ابستگی های گوناگونی که نفس را در خود محبوس میکند و میفشارد, در مسیر دین اسلام و معرفت و شناخت و عبادت خداوند به مدد ذات پروردگار میتواند به مرور جای خود را به لطافت ها و معنویات بدهد.
آنچه گفتم به آن معنا نیست که من واجد این مراتب هستم, بلکه فقط پاسخی به سؤال شماست. اختلاف زیادی است بین کسی که مثلا از موضوع علمی یا هنری صحبت میکند و کسی که واجد آن علم یا هنر است. من هم از صمیم قلب مشتاقم و از خداوند میخواهم این سیر از خود تا خود و معرفت حقیقی را نصیبم فرماید, ولی مدعی شناخت عرفان و سلوک در این طریق نیستم, بلکه با اشعار و سخنان شعرا و عرفای اسلامی تا حدودی آشنا هستم و این تکرار فرمایش های آنهاست.
و اما درباره موسیقی عرفانی, نظرم این است که ما چیزی به عنوان موسیقی عرفانی نداریم, بلکه اشعار عرفانی داریم. سرسر مثنوی, دیوان شمس و دیوان حافظ مملو از اشعار عرفانی است, ولی اگر آهنگی روی این اشعار گذارده شد و سازی هم آنرا همراهی کرد, این به معنی موسیقی عرفانی نیست. اجازه بدهید بگویم اگر بپذیریم که عرفان یعنی شناخت خود و خداوند, آنگاه موسیقی عرفانی ندا و آوای طبیعت هستی است. آوایی که زیر و رو و درون هستی را پر کرده است. در قرآن کریم آمده است که همه ی موجودات, از ذرات ریز و اتم ها گرفته تا کهکشانها در حال تسبیح خداوند هستند. این آوای لاینقطع هستی, این رقص شورانگیز و هدفمند ذرات, این سبحان ا… همه ی کائنات, نتها موسیقی عرفانی است و آنطور که گفته اند, شنیدنش گوش دیگر میخواهد و هوش دگر.
بزرگان فرموده اند, اگر به آن مرحله از معرفت و آگاهی و عرفان رسیدید, خواهید دید همه ی ذرات هستی قائل قول «لا اله الا ا…»اند و این تنها موسیقی عرفانی است که متصور است.

«عشق», «مرگ» و «زندگی» مفاهیمی هستند که بینش انسان را درباره زندگی رقم میزنند. می خواهیم معنای این تعابیر را از نظر شما بدانیم.

عشق و مرگ و زندگی یعنی همه چیز, یعنی سرگذشت انسان, یعنی تمام آنچه تاریخ بشر را پر کرده است. همه ی تاریخ مکتوب و مدون انسان, حول همین سه مفهوم دور میزند: انسانها چگونه برنیا می آیند, چگونه عشق می ورزند و چگونه می میرند؟ فلاسفه, حکما, شعرا و اندیشمندان, عمری را صرف کرده اند تا این سه مفهوم را – آنچنان که خود دریافته اند – توضیح دهند و بیان کنند. در گفتگویی تازه نمی توان دراین باره اظهار نظر کرد.

تعریف حسی شما را دراین باره می خواهیم بدانیم.

به نظر من, عشق یعنی هستی, یعنی زندگی و زندگی یعنی عشق. به جهان نگاه کنید تمام این تبادلات, داد و ستدها و کنش و واکنش ها, همه تحت تاثیر یک جاذبه و نیرو و انرژی است که می توانیم به آن عشق بگوییم. عشق همان جاذبه است که همه ی هستی را پر کرده و در سطوح و مراتب مختلف نمودها و تظاهات و ظهورات مختلف دارد و هر قدر این عشق لطیف تر و خالص تر باشد, صاحب آن دارای شخصیتی استوار و ثابت تر است و از طرف دیگر, هر قدر معشوق بزرگتر و متعالی تر باشد, به همان نسبت عاشق والاتر و عشق عالیتر است.
به اعتقاد من, همه عشقها شایسته خداوند, آن معشوق عالی و آن محبوب متعالی است. اوست که شایسته است انسان تمامی عشقش را نثار او کند و این همان معنی است که خداوند در قرآن می فرماید: «اشد حبا لله» همه ی عشقهای دیگر زیر سایه و تحت لوای این عشق است که معنا پیدا میکند.
و کسی که توفیق عشق ورزیدن به معشوق اول و آخر را داشته باشد, هرقدر دراین راه خالص تر, لطیف تر و بی شائبه تر باشد, به همان میزان به معنای واقعی زندگی و حیات دست یافته است. به این دلیل معتقدم حیات یعنی عشق و حیات واقعی یعنی عشق واقعی یعنی عشق به خداوند. اشعار مولانا و حافظ را ببینید. عشق و شور زندگی از آنها می تراود و بعضی ابیات آنچنان سوزنده است که گویی هنوز آتش آن عشق را با خود حمل می کند.
و اما مرگ… مرگ یعنی بی عشقی, بی انگیزگی, دلسردی و دلمردگی. ما در گفتگوهای روزمره هم از همین کلمات استفاده می کنیم. به اعتقاد من مردگی که در زندگی مادی با آن روبرو می شویم, اصلا به معنی نیستی و نابودی نیست, بلکه مرحله ای دیگر از جریان زندگی است که پرنده روح, قفس نت را میشکند و به سیر خود ادامه می دهد. بارها این شعر را شنیده و خوانده ایم: «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق» و این یک واقعیت است.
در قرآن کریم هم آیات متعددی در این زمینه وجود دارد. آنان که در راه خدا تلاش می کنند, جهد می کنند و از جان و مالشان می گذرند و به تعبیری عاشق خدا هستند, گمان نکنید که مرده اند, بلکه زنده اند و نزد خداوند روزی می خورند و کدم روزی نیکوتر و پاکتر از عشق خداوند؟
از طرف دیگر, اطراف خودمان, بسیار کسانی را دیده ایم و می شناسیم که ظاهرا زنده اند و زندگی می کنند, ولی چنان افسرده و خالی از عشق و شور زندگی هستند که گویی یک زندگی نباتی را می گذرانند.
با این یادآوری می خواهم بر این نکته تاکید کنم که آنچه معنابخش حیات معنوی و حتی مادی انسان است, عشق است و عشق به خداوند متعالیترین عشق در مراتب هستی است و بی عشقی, مرگ و سکون و ایستایی است. بگذارید این مطلب را با دعایی که گاه و بی گاه با خود زمزمه می کنم, به پایان ببرم و آن اینکه از خداوند متعال, آن معشوق ازلی و ابدی و بخشنده ی بی منت بخواهم که از سر رحمت و بخشش, ذره ای از عشقی را که در سلطان العاشقین, اباعبدا… الحسین وجود داشته, نصیب همه ی ما بفرماید.