هدیه (داستان واقعی)

هدیه (داستان واقعی)
جک کنفیلد

می‌گویند «تورگنیف» نویسنده‌ی نامدار روس، یک روز هنگامی که از خیابانی می‌گذشت، گدایی دستش را دراز کرد و از او صدقه‌ای خواست. تورگنیف در این باره گفته است:
هرچه جیب‌هایم را گشتم، هیچ پولی در آن‌ها نیافتم. مرد بینوا همچنان انتظار می‌کشید و دست‌های لرزانش را در برابرم نگاه داشته بود. شرمنده و ناراحت دست‌های کثیف او را در دست‌هایم گرفتم و فشردم و گفتم: «برادرم از من دلخور نشو… هیچ پولی با خودم ندارم.»
گدا با چشمان قرمزش نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و گفت: «شما مرا برادر خود صدا کردید، مسلماً این خودش یک هدیه بود.»