همه ما راحت حرف می زنیم؛ ولی…

همه ما راحت حرف می زنیم؛ ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است. اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها، رد پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته های را بخوانی. به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای…

این دفتر هم فقط یک جور بهانه است؛ بهانه رد شدن و قد کشیدن. این دفتر- این دفتر خط خطی – نه قاعده ای دارد و نه نظمی. تنها قاعده اش نوشتن برای اوست. با ۵۲ هفته، که در هر هفته اش۵۴۸; تو سوالی داری و در هر روزش مسئله ای. برو و بگرد و سوال تازه پیدا کن.

این روزها، آدمها سرشان شلوغ است. بعضی ها حوصله خدا را ندارند، حال او را نمی پرسند، برایش نامه نمی نویسند؛ اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس. تو چیزی برایش بنویس، ساعتهایت را با او قسمت کن؛ ثانیه هایت را هم…

و اما آن کتاب آسمانی، یادت هست؟ اسمش قرآن بود. کلمه های خدا بود در دستهای پیامبر. با اینکه این روزها، این کلمه ها همه جا هست، اما کسی آنها را نفس نمی کشد. کسی با آنها زندگی نمی کند. تو اما کلمه های خدا را نفس بکش و زندگی کن؛ و اما این آیه ها که لابه لای هفته های تو آمده است، تلنگر کوچکی است به قلب بزرگ تو، تا بروی و سراغی از ایشان بگیری…تا راه و رسم زندگی را بیاموزی و بدانی از هیچ میتوان همه چیز ساخت…

از ناامیدی.ایمان…

از شکست.پیروزی…

میتوان ساخت اما در کنارش سوختن هم هست…

قرآنی که به ما می آموزد زندگی باید کرد…میتوان خوشبخت بود فقط باید خودمان همت کنیم…خودمان بخواهیم و بس…

قرآنی که راه را به ما نشان داده و این انتخاب خود ماست که به پوچی برسیم یا به خدا…

قرآن راه خدایی بودن را به ما می آموزد…آیا آن کلمه های زیبا را به خاطر می آوری؟!

دیگر چه بگویم… که تویی و کلمه و خداوند.

کتاب خدا را بخوان و بعد هم از خودت بنویس…

بنویس تا بدانی چقدر با راه و رسم کتاب خدا فاصله داری…تا حسابش دستت بیاید که فرسنگ ها از خدایت دور شده ای یا هرلحظه احساسش میکنی…

پس برایش بنویس… بنویس…. هر چه که باشد…