وقتی بچه بودم، درباره خیلی چیزها اشتباه می کردم مثلا…

آن وقتها که من بچه بودم، درباره خیلی چیزها اشتباه می کردم. اشتباههای خنده دار باور نکردنی.
مثلا:
به نظر من پدرم مهمترین آدم دنیا بود
پدرم از هیچ چیز نمی ترسید
نه از تاریکی، نه از آمپول
نه از سگ
پدرم یک قهرمان کامل بود
او نه مشق می نوشت
و نه گریه می کرد.
اما بعدها که به مدرسه رفتم خللی در تصورم به وجود آمد:
در مدرسه، مهمترین آدم دنیا شد دو تا
یکی پدرم و یکی آقای معلم
آنقدر این قهرمان دوم مهم شد که از “مهمترین آدم دنیا، یعنی پدر” هم مهمتر شد و به آنجا رسید که وقتی بزرگ شدم “حتما معلم می شوم”.
تا یک روز که در کلاس باز شد و آقای مدیر آمد تو:
آقای معلم برپا داد و آقای مدیر برجا داد
موقع رفتنِ آقای مدیر، آقای معلم باز هم برپا داد
و آقای مدیر بر جا داد
پس معلوم شد که آقای مدیر از همه مهمتر است.
جستجو برای یافتن مهمترین آدم دنیا و دسترسی به آنچه که آدم را مهم می کند ذهن را متوجه مسائل دیگری می سازد و رمز و رازهای تازه ای کشف می شود.
تا اینکه، یک روز ناخوش شدم و حس کردم خودم هم آدم مهمی هستم
برای اینکه خیلی ها دوستم دارند، احوالم را می پرسند و به دیدنم می آیند.
و اینطور شد که فهمیدم:
چیزی که از همه مهمتر است دوست داشتن است
و کسی را که از همه بیشتر دوست داریم
از همه کس مهمتر است