چرا امر جنسی «مسأله» نیست؟






۲۶ شهریور ۱۳۸۹
محسن حسام مظاهری*

۱ 


«مسأله» (Problem) یعنی چیزی که مدام از صبح علی‌الطلوع تا آخر شب جلوی چشم‌ات رژه می‌رود. دایم روی اعصاب‌ات است. نمی‌توانی نبینی‌اش. نمی‌توانی بی‌خیال‌اش شوی. مثل سایه دنبال‌ات می‌آید. کنارش هم که بزنی، باز می‌دود و می‌آید سر جای اول‌اش می‌ایستد. چون مقابل‌ات است، آرام‌آرام می‌شود بخشی از خودت. دیگر مانند زندانی‌ای که به زندان‌بان‌اش عادت کند (یا به عکس) به او وابسته می‌شوی. تا وقتی حل نشده، جزوی از تو می‌شود. مدام به او فکر می‌کنی. مدام برای‌اش برنامه‌ریزی می‌کنی. مدام باهاش کلنجار می‌روی. چرا؟ چون مسأله از جمله‌ی آن هست‌هایی است که نباید باشند. یعنی صاحب مسأله چنین فکر می‌کند. کلاف سردرگمی است که بالاخره باید یک روز باز شود. و مادامی که باز نشده، مسأله می‌ماند.


با این حساب، هر کس، بسته به جهانی که دارد، زیستی که دارد و محیطی که در آن است، مسأله‌ای دارد یا مسایلی. پس به تعداد آدم‌ها و حتا بیش از آن می‌تواند مسأله وجود داشته باشد.


*


مسأله‌ها انواع مختلفی دارند. بعضی کم‌اهمیت‌تر اند و بعضی پراهمیت‌تر. (و البته همه مهم‌اند؛ که اگر نباشند، مسأله نیستند.) بعضی دایره‌شان کوچک است، بعضی بزرگ. بعضی خصوصی اند، بعضی عمومی. خیلی وقت‌ها می‌شود که مسأله‌های چند آدم مختلف مشابه هم می‌شود. خیلی وقت‌ها می‌شود که دو آدم شبانه‌روز باهم ‌اند، اما مسأله‌هاشان فرسنگ‌ها از هم دور اند. و به عکس دو آدم فرسنگ‌ها دور از هم اند، اما مسأله‌هاشان مثل متنی است که با دست‌گاه کپی یا سیبی که با چاقو دوتای‌اش کرده‌ای؛ واو به واو. درست مشابه هم. گاه هم می‌شود که یک مسأله آن‌قدر مهم است، آن‌قدر بزرگ است، آن‌قدر سایه‌اش گسترده است، که چندین نفر را در یک محیط، یک گروه، یک شهر، یک قوم، یک کشور یا چه بسا در همه‌ی جهان با خود درگیر می‌کند. آن‌وقت مسأله‌ی فردی می‌شود مسأله‌ی محله‌ای، مسأله‌ی شهری، مسأله‌ی قومی، مسأله‌ی ملی، مسأله‌ی جهانی و… . 


۲


در جهانی که در آن‌ایم، البته هرچه هم مسأله‌ای بزرگ باشد، آن‌قدر آدم‌ها با هم متفاوت‌اند و آن‌قدر جهان‌هاشان و زیست‌هاشان متنوع است، که غیرممکن است اجماع مطلقی حول یک مسأله شکل بگیرد. پس می‌توان فرض کرد که همیشه حول هر مسأله‌ای یک قطب‌بندی وجود دارد؛ میان قایلان به مسأله بودن‌اش و منکران آن یا بی‌اعتنایان به آن.


(البته درست‌تر آن است که صورت این دسته‌بندی را، از منظر بیرونی، سه‌وجهی بدانیم: قایلان به مسأله، منکران مسأله و بی‌اعتنایان؛ کسانی که تفاوتی برای‌شان نمی‌کند یک چیز مسأله باشد یا نه. اما در منظومه‌ی فکری و گفتمان دسته‌ی اول، این گروه اخیر هم جزوی از گروه دوم به حساب می‌آیند. به عبارت دیگر بی‌اعتنایی و سکوت نوعی از مخالفت و انکار قلم‌داد می‌شود.)       


با این حساب به تعداد مسأله‌ها قطب‌بندی وجود دارد. قطب‌بندی‌هایی که بسیاری‌شان نه دیده می‌شوند و نه کسی درباره‌شان چیزی می‌گوید. اما به دلایل مختلف و فراوان ممکن است گاه این تفاوت در مسأله دانستن مهم شود. مثلاً وقتی تعداد کسانی‌که یک چیز را مسأله می‌دانند در یک جامعه زیاد شود و آن مسأله هم برای آن‌ها مسأله‌ی بسیار مهم و حیاتی‌ای باشد، آن‌قدر حیاتی که وجود خودشان را، یا بخشی از وجود خودشان را در گرو حل آن مسأله فرض کرده باشند و بدانند؛ در چنین وضعیتی، بی‌اعتنایی آن گروه دیگر به مسأله برای آنان معنادار می‌شود و چه بسا اقدامی سوء به شمار می‌رود.


*


«چرا آن‌ها نمی‌فهمند/نمی‌خواهند بفهمند/انکار می‌کنند که: این مسأله، مسأله است؟»


این سوآلی است که به موازات افزوده‌شدن بر قایلان یک مسأله، آنان مدام از یک‌دیگر می‌پرسند و به تدریج بر فاصله‌ی میان ما و آن‌ها ‌افزوده می‌شود. فاصله‌ها که زیاد شد، «شکاف» واقع می‌شود. شکاف حول مسأله دانستن یا ندانستن یک چیز.


دو گروهِ حول یک شکاف، می‌توانند دو صنف مختلف باشند یا دو نژاد یا دو قوم یا دو نحله‌ی فکری یا دو طایفه یا دو قشر یا دو طبقه یا دو شهر و… . اما شاید بدترین و شدیدترین صورت وقوع یک شکاف وقتی باشد که یک سوی شکاف، دولت (در معنای عام: حاکمیت) باشد و سوی دیگرش مردم یا اقشاری از مردم.  


۳


در حالت عادی، طبیعی است که مسئولان و حکم‌رانان با تک‌تک شهروندان در مسأله‌ها، لااقل در همه‌ی مسأله‌ها، اشتراک نداشته باشند و مثلاً مسایل مدنظر آنان سطحی کلان‌تر و ابعادی وسیع‌تر را به اقتضای جای‌گاه  و مسئولیتی که دارند، داشته باشد و مسایل شهروندان جزیی‌تر و شخصی‌تر باشد. مهم آن است که اولاً تزاحم مسأله‌ها پیش نیاید؛ یعنی حل مسأله‌ی یکی با حل مسأله‌ی دیگری تعارض نیابد یا برای دیگری ایجاد مسأله‌ی جدید نکند. و ثانیاً طرفین به نوبه‌ی خود بتوانند در سطحی یک‌دیگر را در مسایل خود شریک کنند یا هم‌دلی طرف مقابل را به دست آرند. در غیر ‌این‌صورت تعامل میان مردم و حکومت تعامل سازنده‌ای نخواهد بود و به سمت الگوهای دیگر، از بی‌تفاوتی و بی‌اعتنایی به سرنوشت یک‌دیگر گرفته تا تخاصم و بدخواهی و تقابل، میل خواهد کرد. آن‌وقت ممکن است دولت حس کند مردم‌اش دغدغه‌های اصلی او را درک نمی‌کنند و به شعارهای‌اش باور ندارند. و در مقابل مردم به این نتیجه برسند که دولت نمی‌خواهد بفهمد که مسأله‌ی آن‌ها چیست و به آن پاسخ درخور دهد. حاصل چنین وضعیتی ناهم‌زبانی است و ناهم‌دلی حاکمان و مردم.


*


مسأله در جامعه‌ی امروز ما چیست؟ چه دغدغه‌ یا دغدغه‌هایی را می‌توان برشمرد که مشخصات مذکور را داشته و سطح وسیعی از افراد جامعه را در سطوح مختلف با خود درگیر کرده باشد؟


واقعیت آن است که پاسخ‌هایی که به این سوآل داده می‌شود، بسته به این که از چه‌ کس پرسیده شود، طیف متنوع و متضادی را شامل می‌شود. با یک مرور اجمالی و گذرا در اقوال مسئولان و مدیران و متولیان و مقایسه‌اش با اقوال توده‌ی مردم (خصوصاً جوانان) می‌توان نشانه‌هایی از ناهم‌زبانی را در پاسخ به این سوآل مشاهده کرد. نشانه‌هایی که البته و متأسفانه کم نیستند.  


۴


به گمان من یکی از مهم‌ترین مصادیق این ناهم‌زبانی، نحوه‌ی مواجهه با امر جنسی است. امر جنسی، به دلایل مختلف فرهنگی، اجتماعی و حتی سیاسی برای بخش قابل توجهی از جامعه‌ی امروز، نه فقط جوانان، مسأله است. دغدغه‌ی شب و روز است. چه به زبان بیاورند و چه به زبان کتمان‌اش کنند، اما دل و فکرشان را مشغول‌اش دارند. مجموعه‌ی شرایط و متغیرهای مختلف سبب شده است که امر جنسی یعنی نوع مواجهه و پاسخ‌دهی به نیاز جنسی در جامعه‌ی امروز برای بسیاری از افراد از حد یک مقوله‌ی طبیعی و معمول خارج شده و صورت مسأله بیابد. صاحب‌نظران و کارشناسان فهرست بلندبالایی از دلایل را در علت‌یابی این پدیده ذکر کرده‌اند که همه شنیده‌ایم؛ از بالارفتن سن ازدواج به دلایل فراوانی چون اشتغال ناکافی، مخارج بالای تشکیل خانواده و… گرفته تا کاهش میل به تشکیل خانواده و بالارفتن میانگین طلاق و آمار مفاسد اخلاقی و اجتماعی و… .


فهم این‌که جامعه‌ی ما امروز به نوعی با بحران جنسی مواجه است، البته چندان نیازی به مراجعه به آمارها هم ندارد. هر شهروند معمولی که از نعمت بینایی برخوردار باشد، می‌تواند به آسانی در یک گردش روزانه و پیاده‌روی معمولی ببیند که چه‌گونه میل به ارضای غریزه در هوای شهر جریان دارد. از پرسه‌زنی زنانی که ‌آشکارا تن‌فروشی می‌کنند (و دیگر یافتن‌شان در شهر سخت نیست)، از نگاه‌های حریص مردان و پسران جوان و جلوه‌گری و جلوه‌فروشی زنان و دختران جوان و حتا نوجوان، از متلک‌پرانی‌ها، از آزاررساندن‌های فیزیکی در پیاده‌رو، در مترو، در تاکسی، در اتوبوس، در مغازه، در همه‌جای شهر، از فروش سی‌دی‌های شو و فیلم‌های پورنو در پیاده‌روها، از بلوتوث‌هایی که در اماکن عمومی مثل مترو ردوبدل می‌شوند و بسیاری‌شان حاوی صحنه‌های تحریک‌کننده و خصوصاً تجاوز اند، و… . حالا اگر همین شهروند کمی هم صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها را تورق کند یا نگاهی به ستون اخبار اجتماعی سایت‌ها بیاندازد هم‌چنین با حجم وسیعی از اخبار تجاوز به عنف، تجاوز گروهی، کشف خانه‌های فساد، پارتی‌های مختلط و برهنه، استخرهای مختلط و… مواجه می‌شود که به عرف روزانه‌ و معمول رسانه‌های داخلی تبدیل شده‌اند و دیگر خواندن‌شان تعجب کم‌تر کسی را برمی‌انگیزد. و البته روشن است که این درصدی و شمه‌ای است از آن‌چه می‌توانسته گفته شود و رسانه‌ای گردد و خیلی از نابهنجاری‌های جنسی مثل خودارضایی، مثل روابط نامشروع با نزدیکان، مثل هم‌جنس‌بازی، مثل سکس ضربدری و… اساساً از پرده برون نمی‌افتند و به عرصه‌ی عمومی وارد نمی‌شوند که مسئولی، مأموری، خبرنگاری، ببیندشان و گزارش دهد و آمار بگیرد و برخورد کند.   


جامعه‌ی امروز ما، حکم پیاده‌ای را یافته است که در ظل آفتاب سوزان، ساعت‌ها در بیابان دوانده‌اندش و حالا دیوانه‌وار از تشنه‌گی له‌له می‌زند و هر چشمه‌ای که می‌بیند، سراب است. همین عصبی‌اش کرده و تاب و توان‌اش را ربوده. جامعه‌ی امروز ما، جامعه‌ی جوانان امروز ما، جامعه‌ای است تحریک‌شده و باز در معرض تحریک مداوم و هماره، که یا پاسخی نمی‌یابد، یا عطش‌اش چنان شدید است که پاسخ‌های مفروض کفاف‌اش را نمی‌دهد. در چنین جامعه‌ای، هر دختر و هر زنی، نه فقط آن‌ها که تن‌فروشی و جلوه‌گری می‌کنند، بالقوه یک ابژه‌ی جنسی می‌تواند باشد برای پسر و مردی که می‌بیندش. و هرجایی می‌تواند محلی باشد برای پاسخ‌جستن و رفع آن عطش؛ پارک، خیابان، دانش‌گاه، پاساژ، تاکسی و… .


به تبع این وضعیت، و از آن‌جا که همه‌ی این جماعت تشنه‌گان را به هر دلیل توان دست‌یابی به آن پاسخ‌های گذرا نیست، جامعه‌ پُر می‌شود از احساس گناه، احساس خیانت، احساس ترس، احساس ناامنی، احساس بی‌آبرویی. طبیعی است که در چنین جامعه‌ای، دیگر سخن از اعتماد به نفس، سخن از امید به آینده، سخن از برنامه‌ریزی، سخن از شکوفایی و بالنده‌گی، حرف مفت است.  


۵


اما با این اوصاف واقعاً چه‌قدر برای دولت و مجموعه‌ی نظام، امر جنسی، مسأله است؟ سهل است، چه‌قدر محل اعتنا و توجه است؟ چند خطبه‌ی نمازجمعه به این موضوع اختصاص یافته؟ چند نطق پیش از دستور؟ چند لایحه؟ چند تبصره‌ی قانونی؟ چند مصوبه؟ چند سخن‌رانی و خطابه؟ چند برنامه‌ی تلویزیونی؟ واقعاً حل معضل امر جنسی برای نظام و مسئولین‌اش مثلاً به اندازه‌ی یک‌چندم انرژی هسته‌ای یا جنگ نرم یا مبارزه با بدحجابی مسأله بوده است؟ اقوال و اعمال‌ صاحب‌منصبان و مدیران و تصمیم‌گیران خود به خوبی گویاست.


چرا چنین است؟ مگر مسئولین ما از کره‌ی مریخ آمده‌اند؟ مگر روزنامه تورق نمی‌کنند؟ مگر از همین کوچه و خیابان رد نمی‌شوند؟ مگر برای همین مردم و همین جوانان و همین زنان دایماً سخن‌رانی و خطابه نمی‌کنند؟ فرض را بر این می‌گذاریم که چنین است. پس دلیل این هم‌زبانی را کجا باید جست؟


*


برگردیم به تعریفی که برای مسأله ذکر شد. گفتیم که یکی از عوامل مهم و نقش‌آفرین در مسأله‌شدن یک چیز، جهان و زیست فرد است. با این حساب شکاف در مسأله ‌دانستن یا ندانستن یک چیز را می‌توان ناشی از تفاوت در جهان‌ها و زیست‌ها دانست.


یکی از مهم‌ترین دلایل بروز ناهم‌زبانی میان مردم و مسئولین نظام تفاوت‌هایی است که میان شیوه‌ی زنده‌گی مسئولین و بخش قابل توجهی از اقشار مختلف مردم خصوصاً جوانان وجود دارد.


در یک دسته‌بندی کلی می‌توان صاحبان مقام و مسئولیت در جمهوری اسلامی را به سه دسته تقسیم کرد: «روحانیان»، «نظامیان» و «یقه‌سفیدان» (یا همان مدیران):


یک ـ روحانیان: مسئولین روحانی، مشابه دیگر روحانیان، علی‌الاغلب از یک الگوی خاص و منحصربه‌فرد شیوه‌ی زنده‌گی تبعیت می‌کنند که آن‌ها را در برخی رفتارها از جمله لباس و زبان با عامه‌ی مردم تفاوت می‌بخشد. از دیرزمان این تفاوت‌ها آن‌قدر پررنگ و مهم بوده‌اند که به‌مثابه‌ی یک رفتار صنفی میان روحانیان و غیرروحانیان مرزی صریح و قاطع ‌کشیده و ایشان را از دیگران که «عامی»، «مکلا» و… نامیده می‌شوند، تمایز بخشیده است. گرچه هرچه پیش‌تر می‌رویم قابل پیش‌بینی است که این مرزهای محکم و صریح پیشین لاجرم تن به انعطاف دهند و مانند بسیاری از دیگر مظاهر سفت و سخت دنیای سنت، در گرداب مدرن‌شدن صورت جدیدی بیابند. (نشانه‌های این انعطاف را در سبک زنده‌گی نسل جدید طلاب جوان و نوگرا می‌بینیم.)


دو ـ نظامیان: نظامیان هم مانند روحانیان یک شیوه‌ی زنده‌گی و الگوی رفتاری منحصربه‌فرد و صنفی دارند. با این تفاوت که این‌جا از آن میزان انعطاف‌پذیری و مسامحه هم خبری نیست و اعمال قواعد و حفظ چهارچوب‌های تمایزبخش، با شدت و قوت اعمال می‌شود. 


سه ـ یقه‌سفیدان: به جز نظامیان و روحانیان، باقی مسئولین و صاحب‌منصبان را با کمی تسامح در گروه یقه‌سفیدان یا مدیران قرار می‌دهیم. در مورد این گروه هم شاهدیم که پس از انقلاب، به تدریج یک استاندارد کمابیش مشخص به عنوان استاندارد مدیران جمهوری اسلامی شکل گرفته که در هر دوره به اقتضای زمان بازتولید شده است. استانداردی که مجموعه‌ای از الگوهای مشابه و معیارهای رفتاری (از شیوه‌ی پوشش لباس گرفته تا ادبیات و نحوه‌ی گذران اوقات فراغت و…) را شامل می‌شود. جالب آن‌که در پای‌بندی و عمل به این عرف نانوشته، کمابیش مسئولین و مدیران مختلف نهادها و سازمان‌ها در ادوار متفاوت و از جناح‌ها و مسلک‌های سیاسی و فکری مختلف مشابه هم عمل کرده‌ و می‌کنند.


علاوه بر این الگوهای خاص سبک زنده‌گی‌، نفس پذیرش مسئولیت نیز خود صورت‌هایی از تحدید در رفتار را برای فرد مسئول و مدیر و در سطحی رقیق‌تر حتا برای نزدیکان و خانواده‌اش، ناگزیر می‌کند و آنان را مجبور به رعایت پاره‌ای ملاحظات و محدودیت‌ها ـ لااقل در ظاهر و در منظر عمومی ـ می‌سازد. چراکه یک مسئول و مدیر و ایضاً خانواده‌اش، «دیده می‌شوند»؛ هم توسط مردمی که می‌شناسندشان، هم توسط رسانه‌ها و خبرنگاران، هم توسط بازرسان و مأموران نظارتی و امنیتی، هم توسط مخالفان و رقبا، و خلاصه مجموعه‌ی همه‌ی کسانی که با انگیزه‌ها و اغراض مختلف جزییات عمل و رفتار آن‌ها را رصد می‌کنند و از نظر دور نمی‌دارند. ترس از دوربین‌های مخفی رسانه‌ها و نگاه‌های نقاب‌دار مخالفان و افشاگری رقیبان و بازخواست و عتاب بالادستی‌ها و گزارش ناظران هم که شده، مقام مسئول و مدیر را بازمی‌دارد که هر‌ جایی برود و هر ‌کسی را ببیند و هر کاری بکند. اما برای یک شهروند معمولی، بدواً هیچ‌کدام این هر ها حریم ممنوعه نیست. او به‌مراتب در انتخاب سبک زنده‌گی و الگوهای فراغتی و رفتاری خود نسبت به یک فرد مسئول و مدیر فراخ‌بال‌تر است، آزادی عمل بیش‌تری دارد، عرصه‌های تجربه‌اش متنوع‌تر و متکثر است، مضافاً که نسبت به پی‌آمدهای انتخاب خود هم دغدغه‌ و نگرانی و بیم به‌مراتب کم‌تری دارد.


وجود همین تفاوت در میزان و سطح آزادی در انتخاب سبک زنده‌گی است که سبب می‌شود مسئولین (هر سه گروه مذکور) و به‌تبع «دولت» و مجموعه‌ی «نظام» در یک جهان بزیند و عامه‌ی مردم در جهان یا جهان‌هایی دیگر. آنان یک سلیقه، یک ذایقه، یک پسند، یک پرهیز داشته باشند و اینان یک سلیقه و ذایقه و پسند و پرهیز دیگر. وقتی جهان‌ها و زیست‌ها و تجربه‌ها متفاوت شد، لاجرم باید منتظر تفاوت در مسأله‌ها هم بود. و دلیل ناهم‌زبانی مذکور هم همین است. 


اگر برای بخش‌هایی از جامعه و خصوصاً جوانان، امر جنسی مسأله است به خاطر آن است که آنان به اقتضای سبک زنده‌گی و الگوی رفتار خود با موقعیت‌هایی مواجه می‌شوند و تجربه‌هایی را در عرصه‌های مختلف حیات فردی و اجتماعی از سر می‌گذرانند، که چنین امری برای‌شان مسأله می‌شود. ولی در مقابل، امر جنسی برای مسئولین و مقامات مسأله نیست، زیرا آنان اساساً در معرض چنین موقعیت‌هایی و چنین تجربه‌هایی قرار نمی‌گیرند (نمی‌توانند قرار گیرند) که برای‌شان چنان مسأله‌ی مطرح شود. توجه داشته باشید که خبر داشتن یک چیز است و تجربه‌ی زیسته داشتن یک چیز. مسئولین ممکن است از خیلی از وقایع و مسایل مطلع و باخبر باشند، حتا بیش‌تر و دقیق‌تر از مردم عادی؛ ولی کم‌تر پیش می‌آید که علاوه بر خبر، تجربه‌ی زیسته‌ای هم از آن در چنته داشته باشند.  


۶


در مورد مسأله‌ی جنسی، از آن‌جا که گروه اصلی درگیر با این مسأله جوانان و نوجوانان اند، علاوه بر فاصله در سبک زنده‌گی مسئولین و مردم، از یک فاصله و تفاوت مهم نیز باید سخن گفت که بسیار نقش‌آفرین است: فاصله‌ی نسلی.


حالا صورت بحث ما یک تبصره‌ی دیگر هم می‌خورد: امر جنسی نه تنها مسأله‌ی نظام و مسئولین‌اش نیست، بل‌که در سطحی پایین‌تر مسأله‌ی بسیاری از بزرگ‌ترها و والدین جوانان و نوجوانان هم نیست. این فاصله از آن‌جا که در جامعه‌ی امروز عمده‌ی مسئولین و صاحب‌منصبان هنوز به نسل‌های اول و دوم انقلاب تعلق دارند، به نوعی مؤید و تشدیدکننده‌ی شکاف پیشین هم هست. با این تفاوت که این‌جا دایره‌ی شمول و گستره‌ی تفاوت‌ها بیش‌تر است.


در موضوع بحث ما، تفاوت مهمی که نسل جوان امروز را از نسل(های) پیشین و والدین‌اش جدا می‌سازد، تفاوت در جهان‌بینی و نگاه به زنده‌گی است. جهان‌بینیِ نسل(های) قبل، کمابیش برمبنای الگوی قناعت و صبر بود. مواجهه‌ی ایشان با لذات دنیوی، در صورت امکان دست‌رسی، بهره‌گیری حداقلی و به اندازه‌ی رفع نیاز بود و غلبه‌ی روی‌کردی مبتنی بر شرم افراطی سبب شده بود که رابطه‌ی جنسی عمدتاً به مکانیزم گریزناپذیر ادامه‌ی حیات و تزاید نسل تقلیل یابد. در چنین ادبیاتی طبیعی بود که برقراری رابطه‌ی جنسی مهم‌ترین غایت و هدف ازدواج به حساب می‌آمد و برای همین در آداب و رسوم سنتی به دستورالعمل‌ها و شگردهای خلاقانه‌ی فراوانی برمی‌خوریم ناظر بر سنجش قوت جنسی و جسمی و قدرت اصطلاحاً بچه‌آوری دختران جوان توسط محارم پسران خواست‌گار. بر همین اساس به جوانان مجرد (عزب) در محیط‌ها و مجامع سنتی و مذهبی چنین توصیه می‌شد که تا وقتی زمان ازدواج‌شان نرسیده، سطحی از ریاضت‌طلبی و پرهیزگاری را اختیار کنند و از جمله خود را به عبادات مستحبی و روزه‌داری مشغول دارند و بدین طریق نیروی ذهنی و بدنی‌شان را از امر جنسی منحرف کرده و در راه‌های دیگر تحلیل برند.


با این حساب طبیعی بود که «شب زفاف، کم از تخت پادشاهی» نباشد و نیز طبیعی بود که دختران و پسران وقتی تازه سروگوش‌‌شان می‌خواست بجنبد، راهی خانه‌ی بخت می‌شدند و هنوز به استقلال شخصیتی نرسیده می‌شدند هم‌سر یکی مثل خودشان و به فاصله‌ی کمی بعد هم پدر و مادر. چنین است که خاطره‌ی نخست‌این تجارب جنسی نسل پیش، با سختی و قناعت و ریاضت و صبر و عدم شناخت آمیخته شده است. این البته با روح زمانه‌ای که آن نسل در آن می‌زیست موافق بود و هم‌راه. زمانه‌ی مبارزه و انقلاب و جنگ و ایدئولوژی و ایثار و مقاومت. 


خوب یا بد، به دلایل بسیار از جمله تغییرات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی سال‌های پس از جنگ و بالارفتن سطح رفاه عمومی و تغییر در سبک زنده‌گی‌ها و گسترش شهرنشینی و…، نسل جوان امروز جهان‌بینی‌ای دارد اگر نه یک‌سره مقابل جهان‌بینی والدین، اما دارای تفاوت‌های بزرگ و بنیادین با آن.


جهان‌بینی این نسل، مبتنی بر آسوده‌گی و رفاه است. فهم و تعریفی که از دین‌داری دارد هم با این جهان‌بینی سازگار است. در این جهان‌بینی اساساً‌ «بدن» اهمیت بالایی دارد؛ مختصات‌اش، زیبایی‌اش، آرایش‌اش، نمای‌اش. به تبع رابطه‌ی جنسی نه مقوله‌ای بالضروره و ناگزیر، بل‌که فی‌نفسه و به عنوان جزوی مهم از زنده‌گی مطرح است که باید آن را خوب و دقیق شناخت و برای‌اش برنامه‌ریزی کرد. مواجهه‌ی این نسل با مقوله‌ی سکس، مبتنی بر گفتمان لذت و لذت‌طلبی است و نه صبر و خویشتن‌داری. برای جوان امروز ـ چندان فرقی نمی‌کند که در عرف «مذهبی» بخوانندش یا «غیرمذهبی» ـ لذت‌بردن از رابطه‌ی جنسی و این لذت را بیش‌ترکردن و تنوع‌بخشیدن امر بسیار مهمی است.


به تبع این روی‌کرد، نسل جوان امروز میان «کسب لذت جنسی» و «ازدواج» از یک‌سو و میان «صاحب‌فرزندشدن» و «سکس» از سوی دیگر تفاوت می‌گذارد. در نگاه او، کسب لذت جنسی، الزاماً به معنای برقراری رابطه‌ی جنسی و سکس نیست که در حالت مشروع‌اش الزاماً منوط به ازدواج باشد. لذت جنسی مراتب و سطوح مختلفی دارد که بالاترین حدش سکس است. اما حالات رقیق‌تری هم هست که اغلب بصری و ذهنی اند و آن‌ها هم اهمیت خودشان را دارند. امروزه با بالارفتن مصرف رسانه‌ها و ماهواره و اینترنت، راه‌های بسیار و سهل‌الوصولی برای کسب این سطوح رقیق‌تر وجود دارد؛ تماشای فیلم‌های سینمایی، عکس‌ها و تصاویر گرافیکی، کلیپ(شو)های موسیقی، خواندن رمان‌ها و کتاب‌هایی که هرکدام حاوی صحنه‌ها و تصویرسازی‌های به کنایه یا به تصریح جنسی‌اند و… . بسیاری از این موارد البته به مرور زمان به جزیی از زنده‌گی روزمره تبدیل شده و آن‌قدر عادی و معمول می‌شوند که دیگر چندان خصلت تحریک‌کننده‌گی ندارند، اما به هرحال بی‌تأثیر نیستند و نسل جوان امروز با تساهل و اغماض به‌مراتب بیش‌تری با آن‌جا مواجه می‌شود و درست یا نادرست توجیهات شرعی این کار را هم دست‌وپا می‌کند.


به تبع جهان‌بینی مذکور، نگاه این نسل به ازدواج هم نگاه متفاوتی است. جوان امروز به هم‌سرش تنها به چشم یک شریک جنسی نگاه نمی‌کند که دستورالعمل‌های سنتی پیشین به کارش بیاید. «هم‌سر» در زنده‌گی زناشویی جدید، علاوه بر نقش جنسی ـ که البته اهمیت بالای خود را دارد ـ اغلب نقش‌های مهم دیگری هم ایفا می‌کند؛ مثل مشاور، دوست، هم‌کار و… . برای همین است که مدل سنتی خواست‌گاری و هم‌سرگزینی که درحقیقت نوعی «دیگرگزینی» و «والدین‌گزینی» بود، جای خود را به الگوی «خودگزینی» داده است و بسیاری از دختران و پسران اصرار دارند که خودشان و براساس شناخت قبلی و شخصی خود هم‌سرشان را بگزینند؛ گرچه در صورت و ظاهر کار، تشریفات سنتی خواست‌گاری رعایت شود.


این تغییر الگو، خود ثمره‌ی یک تغییر نگرش دیگر است و گویای آن‌که این نسل نسبت به تعامل با جنس مخالف، پیش و بیرون از ازدواج، نگرش و رفتار متفاوتی دارد نسبت به نسل قبل، و به محدودیت‌های به‌مراتب کم‌تر و مرزهای کم‌رنگ‌تری قایل است. این‌که در گزارش‌ها و آمارها گفته می‌شود از هر پنج ازدواج، دو یا سه تا به طلاق کشیده می‌شود و در میان دلایل جدایی زوج‌های جوان ناکامی در برقراری رابطه‌ی رضایت‌بخش جنسی ـ مستقیم و غیرمستقیم ـ جزو مهم‌ترین دلایل است، به دلیل همین جهان‌بینی متفاوت است. در مقابل، این‌که آمار طلاق در گذشته پایین‌تر بوده است هم باز به جهان‌بینی خانواده‌ها و جوانان در آن دوران‌ها برمی‌گردد؛ نه این‌که در گذشته میزان رضایت‌بخشی جنسی در رابطه‌ی زناشویی برای زوجین بالاتر بوده و زنده‌گی‌ها الزاماً از تفاهم بیش‌تری برخوردار بوده و سامان بهتری داشته‌اند. نکته این‌جا است که در گذشته و برای نسل‌های پیشین، امر جنسی اهمیتی که امروز برای زوجین دارد را نداشته است.


در زنده‌گی پس از ازدواج هم باز نگرش‌ها متفاوت است. زوج‌های جوان امروز چندان اعتقاد و پای‌بندی به الگوی تحمل سختی‌ها و نامطلوبی‌های زنده‌گی ندارند. آستانه‌ی تحمل و صبرشان در ناملایمات زنده‌گی زناشویی پایین‌تر از نسل پیش است. برای همین است که خیلی زودتر از ایشان، ممکن است زوجین به مرحله‌ای برسند که تنها گزینه‌ی مطلوب را جدایی و طلاق بپندارند. این بیش از هر چیز دیگر نشان‌گر غلبه‌ی گفتمان لذت‌بری و اصرار بر خوب زنده‌گی‌کردن است. این استدلال که «من چرا باید عمرم را پای کسی بسوزانم که دوست‌اش ندارم و با هم تفاهم نداریم» استدلالی نیست که چندان مسبوق سابقه باشد و سند مالکیت‌اش از آن همین نسل است.             


 


۷


حالا مسئولان و مدیران و معلمان و واعظان و والدین این نسل می‌خواهند هنوز از منظر جهان‌بینی خود با این جوان روبه‌رو شوند و از همان دریچه او را بشناسند و برای‌اش برنامه‌ریزی و نسخه‌پیچی کنند. جوانی که نه جهان‌بینی‌اش با آن‌ها مشابه است و نه سبک زنده‌گی‌اش.


*


فاصله‌ی نسلی و فاصله در سبک زنده‌گی وقتی برهم منطبق می‌شوند، شکافی را پدید می‌آورند که با هیچ چیز مرتفع نمی‌شود. چنین است که جوانان امروز، حتا لایه‌هایی از جوانان مذهبی شهرنشین هم، فاصله‌ی معناداری با والدین و نسل پیشین خود دارند و مواجهه‌ی آن‌ها با پدیده‌هایی چون ماه‌واره، سینما، فیلم، موسیقی، اینترنت، رمان، دانش‌گاه، حجاب، تعامل با جنس مخالف، عشق زمینی، تفریح و سرگرمی، و حتا دین‌داری و مظاهر آن مواجهه‌ای اغلب متفاوت است. حال چه‌گونه می‌توان انتظار داشت فلان امام‌جمعه یا فرمان‌ده‌ی نظامی یا مدیر دست‌گاه فرهنگی که (مثلاً) رمان‌خواندن جزیی از زنده‌گی‌اش نیست، و به موسیقی دید مثبتی ندارد، و اهل سینمارفتن نیست و مصرف اینترنت‌اش حداکثر به مرور چند سایت خبری محدود است و مواجهه‌اش با فن‌آوری‌های ارتباطی جدید نه برای رفع نیاز بل‌که با روی‌کرد امنیتی و مقابله‌ای است، و… بتواند فرزند جوان‌اش را بشناسد و نیازهای‌اش را بفهمد و جهان و زیست‌اش را درک کند. سخن از نخواستن نیست، از نتوانستن است. وقتی اساساً‌ او به این محیط، به این جهان متفاوت و پیچیده، به این گفتمان راهی ندارد و نمی‌تواند داشته باشد، چه‌گونه می‌تواند آن را بشناسد؟ طبیعی است که وقتی نشناخت و درگیرش نشد، به طریق اولی مسأله‌های متناسب و برخاسته از آن محیط هم گریبان‌اش را نخواهد گرفت. این فاصله را هیچ‌گاه و با صد گزارش و بولتن محرمانه و فیلم مستند و سخن‌رانی و همایش هم نمی‌توان پر کرد.


*


برای همین است که مسأله‌ی جنسی (مثل خیلی مسایل دیگر) برای نظام و مسئولین و متولیان‌اش مسأله نیست. و برای همین است که آنان خیلی زود به این نتیجه می‌ر‌سند که جوانان فاسد شده‌اند و آمار دین‌گریزی بالا رفته است. و برای همین است که به قهر متوسل می‌شوند. این عادت بشر است که وقتی چیزی را نمی‌شناسد، از او احساس خطر می‌کند، در مقابل‌اش گارد می‌گیرد، کینه‌اش را به دل می‌گیرد، و دشمن‌اش می‌شود.



* توضیح: این یادداشت، در شماره‌ی جدید نشریه‌ی «هابیل» (شماره‌ی ۵ معکوس) و در پاطوق نشریه که موضوع‌اش «ما و جنسیت و امر جنسی» است، منتشر شده است.