کوک کن ساعت خویش

کوک کن ساعت خویش
اعتباری به خروس سحری نیست دگر
خروس دیر خوابیده و برخواستنش دشوار است
کوک کن ساعت خویش
که موذن شب پیش
دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعت خویش
رفتگر مرده و این کوچه دگر
خالی از خش خش جاروی شب رفتگر است
کوک کن ساعت خویش
که در این شهر سحر خیزی نیست و سحر نزدیک است