گلوی گرفته … های های می گرید

آخه چی بگم
چرا بگم
هی میخوام داد بزنم
تورو خدا برگرد
ولی هیچ اتفاقی نمی افتد
داد در سینه می ماسد
سکوتی می شود
تلخ و سنگین
فریادی می شود
در حجم گلوگیر سینه
و بغض بی امان
که روزهاست سرماخوردگی عجیبی شده
و می تاراند سرفه های سیاه را به دست
گلوی گرفته
و صدایی خشک که اب هم ترش نمی کند
خب چه چاره
می سازم به بغضهایی که به بهانه سرفه می گریند
و خلاص می شوند
و می گریم به همراه اشکهایی که می ایند از دوچشم غمگین
به بهانه ریزش چشم
چه خوب کسی نمی فهمد دردم را
و اندوه سرازیر می شود از بلندای کوهستان دل
های های می گرید
های های می گرید