سوپرمارکت آنلاین

۴ داستان جالب و عبرت آموز

پدر گفت: “حقوق من در یک ساعت بیست دلار است.” پسرک سرش را پایین انداخت و گفت:”پس لطفا ده دلار به امانت به من بدهید.” پدر عصبانی شد و گفت:حتما بازهم می خواهی اسباب بازی بخری. من هر روز بسختی کار می کنم، اما تو فقط به خودت فکر می کنی، برو و بخواب!” پسرک جواب نداد و به اتاق خود برگشت.
پدر نشست. چند دقیقه دیگر آرامش پیدا کرد. متوجه شد رفتار خشن با پسرش ممکن است پسرکواقعا چیزی لازم دارد. پدر وارد اتاق پسرش شد و با صدای ملایم پرسید: “عزیزم ؟ خواب هستی؟” پسرک جواب داد:” نه بابا.” پدر گفت:” ببخشید، عزیزم، نباید عصبانی می شدم. این ده دلار را به تو می دهم تا آنچه می خواهی بخری.
پسرک تشکر کرد و هیجان زد و ده دلار را گرفت و از پشت متکای خود چند اسکناس دیگر بیرون آورد. پدر پولها را دید و گفت:”تو که پول داری، چرا بازهم از من گرفتی؟” و بازهم ناراحت شد. پسر بی توجه به حرف های پدر،با خوشحالی گفت: الان من بیست دلار دارم. می توانم یک ساعت کار شما را بخرم. لطفا فردا زودتر به خانه بر گردید تا شام را باهم بخوریم. مدت هاست که ما در کنار هم نبوده ایم.
پدر دیگر سخنی نگفت و کودک را در بغل گرفت.

———————————————————————————————–

مردی با اسب و سگش درجاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها راکشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیشرفتپیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.

رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: روز به خیر، اینجاکجاست که اینقدر قشنگ است؟دروازه‌بان: روز به خیر، اینجا بهشت است. چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: می‌توانید واردشوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهدبنوشید.

اسب و سگم همتشنه‌اند.ن

گهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوعاست.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفشباز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأخوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

ماخیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آنسنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنارچشمه رفتند وتشنگی‌شان را فرونشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد.

مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجاچیست؟

بهشت

بهشت؟

امانگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران رابگیرید تا ازنام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

کاملأبرعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان راترک کنند، همانجا می‌مانند

———————————————————————————————–

در دوران باستان ، در صحرای شمالی ، کوه بلندی دیده می شد . در جنگل دور دست افراد غول پیکر زندگی می کردند . رهبر آنان ” کوا فو ” نام داشت . در گوش هایش دو مار طلایی آویزان و در دستهایش نیز دو مار طلایی دیده می شد .
روزی ، هوا بسیار گرم بود . آفتاب سوزان نور می داد و درختها سوخته و رودخانه ها خشک شده بود . مردم رنج کشیده یکی پس از دیگری درمی گذشتند . ” کوا فو ” بسیار غمگین شد . وی به آفتاب نگاه کرد و به مردم گفت : آفتاب بسیار نفرت انگیز است . حتما آفتاب را تعقیب و آن را دستگیرمی کنم تا به فرمان مردم گوش دهد . مردم با شنیدن سخنان ” کوا فو ” ، وی را از انجام این کار بازداشتند . بعضی ها گفتند که نباید این کار را انجام دهد . آفتاب بسیار دور است و حتما بر اثر خستگی جان خود را از دست خواهد داد . بعضی ها گفتند که آفتاب بسیار سوزان است و وی را می سوزاند ؛ اما ” کوا فو ” تصمیم خود را گرفته بود . وی به مردم غمگین گفت : برای سعادت شما ، حتما می روم !
” کوا فو ” با مردم خداحافظی کرد و همانند باد به سوی آفتاب دوید . آفتاب در آسمان با سرعت حرکت می کرد و ” کوا فو ” در زمین با تمام نیرو می دوید و از کوه ها و رودخانه ها عبور کرد . زمین به گام او به غرش در آمد و تکان می خورد . ” کوا فو ” خسته شد . او خاک کفش خود را به روی زمین ریخت و به دنبال آن کوه خاکی بزرگی به وجود آمد . ” کوا فو ” دیگ بزرگ را روی سه سنگ گذاشت و غذا پخت . سپس این سه سنگ به کوه بلند تبدیل شد . ” کوا فو ” به دنبال آفتاب رفت . هر چه به آفتاب نزدیک تر شد ، اطمینان بیشتری داشت .
سرانجام ” کوا فو ” در جایی که آفتاب غروب می کرد ، به پای آفتاب رسید .” کوا فو ” بسیار خوشحال بود و می خواست آفتاب را در آغوش بگیرد. اما آفتاب بسیار سوزان بود و ” کوا فو ” احساس تشنگی و خستگی می کرد . وی به کنار رودخانه زرد رفت و همه آب رودخانه را خورد . بار دیگر به رودخانه ” وی ” رفت و آب آن رودخانه را نیز خورد . اما تشنگی وی رفع نشد . ” کوا فو ” به شمال دوید زیرا آنجا چند دریاچه بزرگ وجود داشت . اما هرگز به آنجا نرسید و به سبب تشنگی در گذشت .
” کوا فو ” در لحظه مرگ احساس تاسف کرد و برای مردم دلتنگ بود . بدین سبب عصای خود را انداخت . جایی که عصا به روی زمین افتاد ، بی درنگ درختهای سبز هلو رشد کرد . این درختها در تمام سال پر میوه بودند و همانند چتر آفتاب با سایه های خود از مسافران پذیرایی می کردند . هلو نیز تشنگی مسافران را رفع می کرد و خستگی مردم را از بین می برد .
داستان تعقیب آفتاب توسط ” کوا فو ” نشانگر آرزوی چینیان قدیم برای مقابله خشکسالی است . با وجود آنکه ” کوا فو ” در گذشت ، اما روحیه تسخیر ناپذیر او همیشه در ذهن مردم باقی ماند . در بسیاری کتب قدیم چین ، این داستان ثبت شده است . در بعضی مناطق چین برای یادبود ” کوا فو ” کوه بلندی به نام وی نامگذاری شده است.

———————————————————————————————–

پادشاه ثروتمندی بعد از مسافرت از راه دور به کاخ سلطنتی خود بازگشت. به دلیل راه رفتن زیاد پاهایش بسیار درد می کرد . او از این بابت عصبانی شد و قصد داشت از مردم بخواهد با چرم همه راه های کشور را بپوشاندند.
وزیر وفاداری بود که به پادشاه این طور پیشنهاد داد: شما برای چه پولهای کلان را به هدر می دهید ؛ اگرتنها با یک چرم نرم و کوچک، پای خود را بپوشانید آسانتر و بهتر نیست .
پادشاه نهایتا این پیشنهاد را قبول کرد و برای خود یک کفش با چرم گاو درست کرد.
برای بهبود زندگی نباید به دنبال تغییر جهان باشیم . ابتدا از خود شروع کردن بهتر است .